تبليغاتX
زرتشت - عاواد
زرتشت - عاواد
مروری بر زندگی و اندیشه های اشو زرتشت
سخنی در مورد گاهان پنجگانه زردشت : ( جلیل دوستخواه – مقدمه گزارش اوستا )-قسمت سوم

«جكسن»  در كتاب «پژوهشهاي زرتشتي» خويش مي نويسد: «دين ايران قديم ، يكي از دينهاي مهم جهان است كه ارزش و اهميت ذاتي دارد . در ميان كتابهاي ديني ملل، كمتر كتابي است كه مانند كتاب زرتشتيان درباره نيكي و بدي حاوي چنان نظر روشني باشد وچنان آموزشهاي والاي اخلاقي مربوط به وظيفه آدمي را بيان كند . كمتر ديني مانند دين ايرانيان ، در لزوم پاكيزه نگاهداشتن تن و روان تا اين اندازه تأكيد كرده است ...

زرتشت يك شخصيت تاريخي است .كتاب «گاثاها» - كه كهن ترين بخش اوستاست – او را مردي مؤثر ونافذ و پرشور نشان مي دهد كه به آموزش و رهنموني مردمان مي پردازد و هر كس كه حضور او را درك مي كند، شيفته و مجذوب او مي شود ...

دين زرتشت كه مانند شعله فروزاني روشني بخش سرزمين پهناور ايران گرديد، البته به طور ناگهاني پديد نيامد؛ بلكه نتيجه تكامل عقايد ديني پيشين بود كه در ايران كهن وجود داشت . از منابع زرتشتي مانند «دينكرت» بر مي آيد كه زرتشت با خرافه پرستي و جادويي كه يادگار روزگاران ديرينه بود، مبارزه كرد و به آيين ايرانيان جنبه مينوي و پاك و پيراسته اي داد و مردمان را به راه رهايي و ايمني رهنمون گرديد ...

آموزشهاي اخلاقي زرتشت بر بنياد دوگانه گرايي  استوار است و تفاوت اساسي كه با آموزشهاي «اوپانيشاد» هندوان دارد، اين است كه در آن جا مردمان به رياضت و روي گردانيدن از جهان و دوري از زندگي عملي فراخوانده مي شوند؛ حال آن كه در آيين زرتشت ، همه آموزشها انگيزه كوشش و كار و پاي نهادن در راه پيشرفت زندگي است . يكي از اصول مهم اين آيين، آموزش «اختيار» است . بنابراين اصل، آدمي اختيار دارد كه در زندگي از نيكي و بدي ، يكي را برگزيند و البته بهروزي از آن كسي است كه در راه نيكي گام گذارد و با اهريمن و دستيارانش به نبرد برخيزد...

بنا بر آموزشهاي زرتشتي ، بهترين راه در زندگي ، راه ميانه روي است . روي گردانيدن از خوشيها و لذتهاي پسنديده جهان و غرقه شدن در شاديها و كامجوييها ، هيچ كدام شايسته آدمي نيست . بنيان نهادن خانواده و پرورش فرزندان برومند ، پيروي از راستي و كار و كوشش ، پرداختن به آبياري و كشاورزي و پرورش جانوران سودمند و نابود كردن جانوران زيانمند ، همه وهمه جزو آموزشهاي آيين زرتشتي است .»

«اومستد»  مي نويسد : « مبتكر آموزشهاي ديني زرتشتي ، خود زرتشت ومردم آريايي نژادند .اين آموزشها كه از ساده ترين عقايد آريايي كهن مايه گرفته ، به تدريج تكامل يافته و به مرحله اي رسيده كه هيچ يك از افكار ديني ملل آريايي در والايي و لطافت به پايه آن نرسيده است.» 

«مور»  در كتاب «تاريخ اديان» مي گويد: «هندوان از قديم ترين زمان، يعني از زمان ظهور برهمنان ، گرايش به نوعي وحدت داشتند كه گاه به شكل فلسفي و زماني به گونه وحدت وجودي در مي آمد . آنان جهان بيروني را اعتباري و رهايي را در گسستن از اين جهان و كشتن دلبستگيها و شهوتها مي دانستند و به گوشه گيري و رياضت و انديشه وكوشش براي پيوستن به مرحله بيخودي عقيده داشتند . اما ايرانيان غير از هنديان بودند. بويژه محيط سخت و خشن ايران و سرما و گرماي شديد و ديگر نيروهاي چيرۀ طبيعت ، ايرانيان رابه مبارزه با نيروهاي چيره ناسازگار و آگاهي و كوشش وادار ساخت و روان ايراني بر خلاف روان هندي ، بيشتر به زندگي عملي توجه كرد. كليه اين ويژگيهاي ايرانيان در دين آنان مندرج است . از اين روست كه امر پيكار سخت ميان نيروهاي نيكي و بدي در كار است واگر چه بدي از آغاز و تا مدتها چيرگي پيدا مي كند ؛ اما ايراني به پيروزي نهايي نيكي بربدي ايمان دارد و هرگز نوميد نمي شود و دست از پيكار نمي كشد. راه رهايي آدمي در گريز از جهان نيست . آدمي بايد پاي در ميدان گذارد و با بدي بستيزد تا پيروز شود. چيرگي اين روح مردانگي وبلند همتي در نهاد با ورداشتهاي ايرانيان بود كه دين زرتشت را تكامل بخشيد.»  

«ميلز»  درباره «گاهان» مي نويسد: « زرتشت براي ما سخناني آورده كه هر هجاي آن از فكر انباشته است . فشردگي فكر در آن به اندازه اي است كه مانند ندارد. اين دستورهاي سه هزار سال پيش ، امروز ما را از بندها رهايي مي بخشد. حق ناشناسي است اگر آنها را ناديده گيريم يا پنهان سازيم ...

حق داريم و مي توانيم به آزادي بگوييم كه اوستا كهن ترين سند دين دروني است كه جوينده و آزماينده منش و گفتار و رفتار (نيك) است ...

زرتشت خدايي را به ما مي شناساند كه صفتهاي نيكش گرداگرد او را گرفته و او را در بند گذارده و از اين راه ، ذات خداي بزرگ را از گناه روان ساختن بدي رهايي داده است . پس خداي نيك او، تنها در منش از همه برتر است ؛ نه در توانايي بي بند مادي كه هستي را در هم ريزد و آيين نهاده خود را تباه سازد . اين كوششي بزرگ براي نگاهداشت آزرم خدا بود. شگفت فكري است براي آن زمان و شگفت است براي همه زمانها اگر بتوانيم چشمان خود را براي دريافت آن باز كنيم ...

اگر داستان انديشه آدمي را ارزشي است ، اوستا پايه بلندي در اين داستان دارد. اوستا كهن ترين جويندگي معنوي را در بردارد و از نظر نفوذ بي اندازه اي كه در خداشناسي يهودي و مسيحي داشته ، در پرداخت دين و ساخت سرنوشت روان آدميان ، اثر برنده و كاري دارد. هرگز كسي به هيچ زباني ، بلندي شگرف اين كهن ترين تكه هاي اوستا (گاثاها) را رد نكرده است . كجا در فكر آدمي ، چنين بلندي و شكوهي يافت شده است ؟» 

مورخان شوروي دركتاب «تاريخ ايران از دوران باستان تا پايان سده هيجدهم»، هنگام بحث درباره مأخذهاي تاريخ و فرهنگ ايران ، مي نويسد : « از مآخذ كتبي بايد پيش از همه اوستا را نام برد. اين كتاب ، قديم ترين اثر و يادگار اقوام آريايي است وزندگي ايشان در دوران بسيار قديم و نخستين مدارج تكامل اجتماعي در آن منعكس شده است ...

اوستا كتابي يكدست نيست و هر بخش آن مربوط به عصري جداگانه است و بدين جهت مطالعه اين اثر بسيار دشوار است . قديم ترين بخش آن يعني گاثاها دوره جماعت بدوي بدون طبقه را منعكس مي كند.» 

«اميل بنونيست»  مي نويسد: « مزدا پرستي شكل ايراني آيين كهني است كه روزگاري دين مشترك اقوام هند و ايراني بوده و از اين رو در ريگ ودا نامه كهن ديني هندوان و اوستا عقايد همانندي پيدا مي شود كه گاه با عبارتهاي مشابهي نيز بيان شده است . نام بسياري از خدايان نيز قابل تطبيق است ... مزدا پرستي مذهبي است عملي و معناي حقيقي آن ، از آيينهاي مذهبي فراتر است . آموزشهاي اين دين ، درسهاي اخلاقي را در بردارد و در عين حال با افسانه هاي اساطيري در آميخته است . جدال و كشمكش دايم ميان ايزدان و ديوان (نيروهاي نيكي و بدي) بازتابي از شيوه زندگي قبيله هاست كه همواره با هم در نزاع بودند و لازم بود كه از زمينها خود دفاع كنند يا براي دامهاي خود ، چراگاههاي تازه بدست آورند.»

«بنونيست» در بيان تفاوت اساسي ميان محتواي فلسفي و فكري «گاهان» و «اوستاي نو» و در آميختگي بخش اخير با اعتقادات كهن آريايي مي نويسد:

«علي رغم قدمت گاهان كه گونه بسيار كهن زبان گاهاني گواه آن است ، اين سرودها باستاني ترين مرحله دين ايراني را نمي نمايانند . زرتشت با دين آوري خود در پي آن بود كه ستايش بنيادهاي مجرد اخلاقي را جايگزين پرستش ايزدان باستاني گيتي سازد؛ همان ايزداني كه شكوه و فر آنها دريشتها ستوده شده است . يشتها اگر چه بعدها گردآوري شده اند ، ولي عقايد و باوريهايي را مي نمايانند كه به دوراني كهن تر از گاهان تعلق دارد . آيين زردشتي سخت كوشيد كه اين باوريها را طرد كند؛ ولي بعدها ناگزير شد كه آنها را در خود مستحيل نمايد . به سبب فقدان آگاهيهاي تاريخي هنوز نمي توان از روي تفسير و گزارش اوستا زمان ومحل نشأت آيين زرتشت را به طور دقيق تعيين كرد و يا از چگونگي گسترش آيين مزديسنا در ايران باستان آگاه شد.» 

همو در جاي ديگري، چگونگي برخورد پيام زرتشت با كيشهاي رايج در روزگار او و راه يافتن نهادها و باورهاي كهن به دين جديد را شرح مي دهد :

« به احتمال زياد، آيين زردشتي در آغاز يك نهضت محلي درگوشه اي از ايران خاوري بود كه هنوز مرزهاي جغرافيايي آن معين نشده است . اين آيين نو با مقاومت ومقابله شديد كيشهاي رايج مواجه شده و براي مدتي دراز نتوانست به برتري وچيرگي كامل برسد و چون گسترش يافت، دگرگون شد . كيش زردشتي با آيينهايي كه در پي برانداختن آنها برخاسته بود، در آميخت و مزديسنا به گونه اي بسيار متفاوت به ايران باختري رسيد.» 

«ميلز» نيز دوگانگي اساسي «گاهان» و بخشهاي مختلف «اوستاي نو» رابا نظري دقيق و انتقادي بررسي مي كند :

« يك نفر اوستاشناس ، چنانچه اول گاتاها را خوب مطالعه كند و بعداً به يشتها و ونديداد بپردازد، در واقع مي توان گفت چنين شخصي از عالم حقيقت به سرزمين افسانه اي قدم خواهد گذاشت . در گاتاها پيامبري را مي بينيد كه در حال تلاش و كوشش و تحمل سختي و مشقت است ؛ در صورتي كه در يشتها همين شخص را به صورت نيمه خداي افسانه اي مشاهده مي كنيد. هر چند افكار اصولي در افسانه هاي يشتها و ونديداد، كهن بوده و برخي از آنها مسلماً از گاتاها و ريگ ويد هندوها نيز كهن تر مي باشد ، ولي به طور كلي و في المجموع ، زمان تدوين يشتها و ونديداد بسيار متأخرتر از گاتاها مي باشد .» 

از آنچه گذشت مي توان نتيجه گرفت كه آموزشهاي بنيادي زرتشت ، سراسر درس انديشه و فلسفه و دستور زندگي عملي آدميان است و با آنچه در بخشهاي «اوستاي نو» مي خوانيم ، تفاوت اساسي و گوهري دارد. هم از اين روست كه در «گاهان» هيچ سخني از معجزات و كرامات و كارهاي خارق عادت و خرافات و موهومات و قربانيها و نذر و نيازها و نيايش و پرستش گروه انبوه ايزدان و خدايان و امشاسپندان به ميان نمي آيد و هر چه هست ، رهنموني آدمي به انديشيدن و خردورزي و فرهنگ پژوهي و گزينش آزادانه راه «اَشَه» و نيكي و كوشش براي پيشرفت و آباداني جهان است .

از گاهان كه بگذريم ، بخشهاي پنجگانه اوستاي نو نيز از ديگاه خواننده فرهنگ پژوه كنوني ، گنجينه هاي سرشاري است كه براي شناخت اساطير و انديشه و فرهنگ كهن ايراني ، مي توان و بايدآنها را بررسي و مطالعه كرد.

مي دانيم كه پيشينه برخي از اسطوره ها و داستانهاي پهلواني و آيينهايي كه در بخشهاي پسين اوستا و نيز در پاره اي از كتابهاي ديني زرتشتي به زبان پهلوي باقي مانده است، تا دوران فرهنگ و تمدن مشترك هند و ايراني مي رسد و همه نشانه هاي نخستين روزگار زندگي اجتماعي اين اقوام را در بر دارد. اين نهادهاي كهن ، پس از دگرگوني سازمانهاي قبيله اي ، توسعه و تكامل يافت و به گونه قصه ها و روايتهاي شفاهي جداگانه نزد هندوان و ايرانيان باقي ماند و پاره اي از آنها كه ثبت و ضبط شده بود ، در مرحله معيني به عنوان بخشي از متنهاي مذهبي پذيرفته شد.

داستانها و روايتها و آيينهايي كه در سرودهاي ودايي هندوان باقي مانده ، از اين قبيل است و به ويژه مشترك بودن بسياري از نامها و پهلوانان داستانها و همانندي آيينها با آنچه نزد ايرانيان مانده است ، ريشه و بنياد يگانه اين يادگارهاي قرون و اعصار را نشان مي دهد .

در ايران نيز از لحاظ توسعه و تكامل و سپس ثبت و ضبط اين ميراث كهن، احتمالاً وضعي مشابه هند حكم فرما بوده و هر چند به نسبت آنچه براي هندوان باقي مانده سهم ما بسيار كمتر است ؛ اما بايد خشنود باشيم كه دست كم بخشهايي از كهن ترين يادگارهاي فرهنگي نياكانمان را در دست داريم  .

زرتشت در آموزش و دادگذاري خويش ، همه آيينها و نهادها و افسانه ها و اسطورههاي كهن آريايي را به كناري نهاد و ناديده انگاشت . اما پس از وي و در طي دوران دراز گسترش و استقرار دين زرتشتي در سرزمينهاي ايراني و بويژه در نواحي باختري ، نهادهاي پيشين ، پايگاه سنتي خويش را بازيافتند و بسياري از سرودهاي باستاني آريايي در پيكر متنهاي نو بافته شد و آميزه اي شگفت از آموزشها و انديشه هاي گاهاني زرتشت و اسطوره ها و آيينها وباورهاي رايج دوران وي و روزگاران ناشناخته پيش از او به نام دين « زرتشتي » يا « مزداپرستي » در مجموعه اي به نام «اوستا » گرد آمد.

بنابراين ، ناهمگونيها و تناقضهايي را كه در ميان «گاهان» و ديگر بخشهاي اوستا به چشم مي خورد- و گاه خواننده پژوهنده را دچار سردرگمي مي كند - بايد از اين ديدگاه نگريست . با مطالعه دقيق همه بخشهاي كتاب و رده بندي اسطوره ها و آيينها و باورها و نيز با پژوهش گسترده در آثار اوستاشناسان ، شايد بتوان تا حدودي به سامان ويژه و چگونگي موضوع و محتواي هر بخش از اوستا و پيوند آن با ديگر بخشها پي برد و مسير طولاني تطور اين نامه كهن را باز شناخت .

پژوهش در مجموعه «اوستا» - به همين صورتي كه هست - غنيمت بزرگي است . از «گاهان»- كهن ترين بخش اين مجموعه - جداگانه و به طور مشروح سخن گفته شد. در «يسنه» و «ويسپرد» و «خرده اوستا» افزون بر آشنايي با نمازها و نيايشهاي ايرانيان مزداپرست ، به مسائل ديني و فرهنگي و اجتماعي بسياري بر مي خوريم كه در كار شناخت مجموعه فرهنگ ايراني آموزنده و سودمند است . «يشتها» آگاهيهاي فراواني از جنبه هاي گوناگون زندگي ايرانيان باستان و اساطير و داستانهاي پهلواني وگاه شماري و ستاره شناسي آنان در روزگاري كه دست تاريخ به دامان آن نمي رسد ، به خواننده امروزي مي دهد و بسياري از گوشه هاي تاريك حماسه ملّي و تاريخ قوم و سرزمين ما را روشن مي كند .  

 

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:44  توسط عاواد  | 

سخنی در مورد گاهان پنجگانه زردشت : ( جلیل دوستخواه – مقدمه گزارش اوستا )-قسمت دوم

در آموزشهاي زرتشت ،مقصود از آفرينش و نتيجه زندگي اين است كه آدمي در آباد كردن جهان و شادماني خود و ديگران بكوشد و با «انديشة نيك» ،«گفتار نيك» و«كردار نيك» ، خود را شايسته رسيدن به اوج كمال وپيوستن به بهروزي جاوداني نشان دهد . زرتشت ، پيروان خويش را از دلبستگي به جهان و شاد خواري و زندگي شكوهمند ، بازنداشته وهرگز اين جهان را به بهانة كوتاهي و زود گذري دوران زندگي آدمي در آن نكوهش نكرده است . نگاهي به گاهان پنجگانه ، اين نكته را به خوبي روشن مي كند كه سراينده اين سرودهاي باستاني ،راهنماي بهروزي آدمي در زندگي فردي و اجتماعي است و با گوشه گيري و بي پروايي نسبت به كار جهان ،هيچ گونه ميانه اي ندارد . به سخن ديگر ،زرتشت كوتاهي زندگي يك تن در اين جهان را نمي نگرد؛ بلكه به مجموع زندگي آدميان و كار و كوشش زنجيروار و پيوسته آنان نظر دارد ومي گويد در اين راستاست كه هر كس «خويشكاري» خود را بجاي مي آورد ونقش ويژه خويش را در اين منظومه عظيم ونمايش بزرگ ،بر عهده مي گيرد .

آموزشهاي زرتشت ، آدمي را آفريدة پاك و بي آلايش «اهوره مزدا» و همكار و ياور آفريدگار در گسترش و تكامل آفرينش و پيكار با نيروهاي اهريمني مي داند؛ نه گناهكاري ازلي كه بايد همواره روي از خوشي بگرداند ونفس خويش را بكشد و انواع شكنجه ها و هول و هراسها را برتابد تا بخشوده ورستگار شود. زرتشت مانند «بودا» نمي گويد: «رهايي هر كس درنيستي اوست .» و آدمي بايد از همه لذتّهاي اين جهان دست بشويد ودر گوشه اي به رياضت بپردازد؛ بلكه مي گويد : آدمي براي كامروايي فردي و اجتماعي آفريده شده و زندگي ستيزه ومبارزه دير پايي است ميان نيكي و بدي و برماست كه همواره پشتيبان راستي و درستي و رهرو راه نيكي باشيم و با زشتي وتباهي و بدي نبرد كنيم .

يكي از درخشان ترين نمودهاي پيام وآموزش زرتشت ،اين است كه نشاني از تعبّد و پذيرش چشم و گوش بسته در آن نيست . او پيروان خويش را از فرمانبري كورانه و ناآگاهانه باز مي دارد و مي گويد : آنچه را كه از من مي شنويد ، با خِرّدِ درست و مَنشِ پاك و روشن خويش بسنجيد و ارزيابي كنيد و آنگاه بپذيريد .

مدار آموزشهاي زرتشت در گاهان ، باور به خداوندي «مزدا اهوره» آفريدگار يگانه و وجود دو « مينو» ي همزاد يا دو «مينو»يِ آغازين آفرينش يعني «سْپِنتَ مَينْيو» (سپندمينويا مينوي وَرجاوندِ آفرينش) و «اَنگرَه مَينْيو» (انگرمينويا مينوي ستيهنده ودشمن) در برابر يكديگر است .

فروزه هاي هفت گانه «مزدا اهوره» - كه «سپند مينو»  برترين آنهاست - رهنمون آفريدگان به رستگاري و بهروزي اند و در اين ميان نقش «اَشَه» از همه نمايان تر است و «اَشَونَان» (رهروان راه«اَشَه» ) ، در ناسازگاري و ستيزه اي هميشگي با «دُرونَدان» (پيروان «دُروج») قرار دارند . كمتر بندي از گاهان هست كه در آن سخني از «اشه» به ميان نيامده باشد.

جهان بيني بنيادي زرتشت بر ناسازگاري اين مينوانِ دوگانه و برخويشكاريِ فروزه هايِ هفت گانه و سه نهاد «انديشه نيك» ، «گفتار نيك» و «كردار نيك» استوار است و نبرد مينوان ناسازگار ، موضوع اصلي هستي و درون مايه آفرينش را تشكيل مي دهد . در اين كشمكش گران، همه آفريدگار نيك، هواخواه و پشتيبان «سپند مينو» يند و او را در برابر «انگرمينو» تا پيروزي واپسين ياري مي كنند .

بنياد آموزش و فلسفه زرتشت با كهن ترين باورهاي آرياييان - كه به دوره زندگي مشترك هندوان و ايرانيان مي پيوست - تضادّ آشتي ناپذير داشت . زرتشت متفكّر جسور و نوآوري بود كه انديشه ها و باورهاي انقلابي خويش را با دقّت و تيزبيني فيلسوفي روانشناس وجامعه شناس و انديشه وري بلند پرواز و آينده نگر و شاعري پرشور و هنرمند ، در پنج سرود جاودان خود به يادگار گذاشت .

بسياري از دانشوران و اوستاشناسان برآنند كه «امشاسپندان» هفت گانه در اوستاي نو را بايد وجودهاي تجسّم يافته اي از صفتها و فضيلتهاي آهيختۀ  «مزدا اهوره» يا فروزهها و پرتوهاي هستي آفريدگار دانست كه در آموزه هاي گاهاني بدانها بر مي خوريم . در گاهان به هيچ روي با وجودهاي مجسمي به نام «امشاسپندان» سروكار نداريم وحتي از تركيب «امشاسپند» نيز در اين سرودها اثري نمي بينيم . قائل شدن به چنين وجودهايي در گاهان ، مغاير با گوهر اصلي پيام و آموزش زرتشت است و برخي از گزارشگران و پژوهندگان اين سرودها را دچار وسوسه و اشتباه كرده و به بيراهه كشانده است .

«تاراپوروالا» فروزه هاي آفريدگار را به دو گروه سه تايي بخش مي كند  و اين گروهها را با جنس خود متمايز مي شمارد . در طرح او، نخستين سه فروزه (يعني «اَشَه وَ هيشْتَ»، «وُهومَنَه» و «خْشَثْرَه وَيرْيَه») نرينه  و دومين سه فروزه (يعني «سْپِنتَ آرمَيتي» ، «هَورْوَتاتَ» و «اَمِرِه تاتَ» ) مادينه اند .

اين گروهها به ترتيب نمايشگر جنبه هاي پدري ومادري آفريدگار جهان نسبت به هستي و آفرينش اند . از جنبه پدر- خدايي ، «ارديبهشت » نماد راستي و نيكوكاري و اراده و خواست و انديشه آفريدگار است كه در سراسر جهان هستي روان و پوياست و آدمي با پيمودن راه دانش و آموزش و كاربندي انديشه ، مي تواند بدان دست يابد . «بهمن» نماد انديشه و منش نيك و آگاهي و آموزش آفريدگار است و آدمي مي تواند از راه مهرورزي به همه پديدارهاي نيك آفرينش، بدان برسد . «شهريور» نماد كار و نيروي آفرينش و توان چيرگي بر جهان هستي در وجود آفريدگار است و آدمي با يافتن جاي ويژه خود در گستره هستي و خدمت به نيروهاي نيكي و روشنايي ، مي تواند بدين نماد بپيوندد.

از جنبه مادر- خدايي ، سپندارمذ» نماد پايداري و استواري آفريدگار و مظهر ايمان و كوشش در راه آباداني جهان است.  «خرداد» نماد كار پيوسته و هميشگي «اهوره مزدا» و مظهر جنبش و تكاپو در راه پيوستن به كمال است . «مرداد» نماد گوهر ابدي جهان و جاودانگي آفرينش «اهوره مزدا» است و آدمي با بدست آوردن دريافتي ژرف از هستي و نمودها و نمادهاي آفرينش ، مي تواند به جاودانگي بپيوندد.

سه فروزه اول ، صفتهاي اهوره مزدا را به عنوان آفريدگار «دوران» و سه فروزه دوم ، ويژگيهاي او را به عنوان آفريدگار «ماده» نمايش مي دهند.

آدمي «ارديبهشت» ، «بهمن» و «شهريور» را به ترتيب از راه «دانش» ، «مهرورزي» و «خدمتگزاري» ادراك مي كند. اين سه با «سر» و «دل» و «دست» آدمي پيوند دارد. اما براي پيوستن به «اهوره مزدا» ودريافت كامل او ، بايد دانش اندوخته آدمي با مهر و شور زندگي در آميزد و گلهاي شكوفان اين آميزش ، به گونه خدمتگزار به بشريت به بار آيد. تنها در آن حالت است كه رهرو اين راه ، به ايمان استوار «سپندارمذ» و كمال «خرداد» وجاودانگي «مرداد» مي پيوندد.

از آنچه گفته شد، دايره اي پديد مي آيد كه مي توان آن را «دايره كمال» خواند. 

 

انديشه ها و آموزشهاي زرتشت درمكتبهاي فلسفي ونهادهاي گوناگون ديني روزگار كهن ، بازتاب گسترده اي داشته و تأثيرهاي آشكار و شناختني بر جا گذاشته است . در اين راستا كتابها و گفتارهاي فراواني به نگارش در آمده كه بحث درباره آنها از گنجايش اين گفتار بيرون است .

در عصر جديد نيز - با آن كه هزاره ها از روزگار زندگي زرتشت مي گذرد وشرايط فكري و اجتماعي درجامعه هاي انساني ، دگرگونيهاي بسيار يافته است - بسياري از دانشوران و فرهيختگان جهان ، سرودها فرزانه كهن ايراني را به ديده اعجاب و تحسين مي نگرند و برداشتها و دريافتهاي آگاهانه و زيركانه اي از آنها دارند كه آشنايي با پاره اي از آنها مي تواند براي خواننده ايراني نيز دلپذير و آموزنده باشد .

«ژ. دومزيل»  زرتشت را بزرگترين مصلح ديني و اجتماعي مي داند كه تاريخ اديان به خود ديده است . وي مي نويسد :«عمل اصلاحي زرتشت در آيين كهن ايرانيان ،در حدّ كمال و جنبة اقتصادي اصلاح بسيار قوي بود و بر بنياد اين اصلاح ، اقوام آريايي از حالت بيابان گردي به شهر نشيني و ده نشيني در مي آمدند و چريدن  گله ها برزمينهاي متعلق به هر قوم و قبيله محدود مي شد .

در اصول اخلاقي و مذهبي پيشنهاي زرتشت ، كشمكشهاي زودگذر وگهگاه ايزدان و ديوان ، به يك نبرد هميشگي و بنيادي ميان نيروهاي نيكي و بدي در مي آيد . سراسر زندگي هر يك از گروندگان به آيين زرتشت ، پيكاري دروني است كه بايد بر ضد نيروهاي بدي آغاز كند و بر آنها پيروز شود و اين كشمكش ، بخش از جنگ عظيمي است كه از ازل ميان دو روان نيكي و بدي آغاز شده و تا ابد نيز ادامه خواهد داشت .

زرتشت جسورانه به نحو قابل ملاحظه اي از تشريفات مذهبي كاست وكارهايي از قبيل بردن قربانيهاي خونين براي خدايان و نوشيدن شراب را ناروا شمرد و انديشه نيك وگفتار نيك و كردار نيك را همچون چراغ راهنماي آدميان در نبرد ميان نيكي و بدي قرار داد.»

«ح.ك. ايرانشهر» ميگويد : «قانون تضاد و جنگ و ستيزه و دفع و جذب و كشش و كوشش ، تا جهان باقي است ، پايدار خواهد بود . محرك چرخهاي گردونه خلقت ومحور انقلاب و تكامل طبيعت ، همين قانون است و در هيچ يك از اديان معروف ، حكمراني اين قانون تضاد و دوگانگي ، به قدر دين زرتشت تحقيق و تجليل و تمجيد نشده است .مي توان گفت كه مبناي فلسفه اخلاقي و حياتي در دين زرتشت ، همين قانون است و بس.»

«پ.ژ. دومناش»  زرتشت را در انديشه و گفتار و كردار ، دوستدار و پيرو نيكي و دشمن بدي مي داند و او را پاسدار بينوايان و ستمديدگان در برابر ستم بيدادگران و نگاهبان «گاو» حيوان ده نشينان و شهرنشينان در برابر غارتگري چادرنشينان مي شمارد . وي مي نويسد : « پيام زرتشت بسيار ساده است واگر حالت خشن و بدوي آن را كنار بگذاريم ، بسيار دشوار مي نمايد كه بتوانيم او را درر زمان و فضاي معيني قرار دهيم.» 

«دونالدن. ويلبر»  دركتاب خود به نام «ايران» مي نويسد: «ايرانيان نسبت به هدف و معناي زندگي هم نظري داشته اند . به طور كلي مي توان گفت كه غايت آمال ايراني در زندگي ، انديشه نيك وگفتار نيك و كردار نيك است كه از آموزشهاي دين مزدا يا زرتشت به شمار مي آيد و اين دين ، يكي از دينهاي بزرگ فلسفي جهان است كه اصول عقايد لاهوتي و اخلاق عملي را بنياد نهاد . به موجب اين اصول كه بعدها معمول شد، هر يك از آدميان بايد همواره در راه حق ونيكي و به زيان تيرگي و دروغ پيكار كند.» 

|+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:44  توسط عاواد  | 

سخنی در مورد گاهان پنجگانه زردشت : ( جلیل دوستخواه – مقدمه گزارش اوستا )-قسمت اول

«گاهان پنجگانه زرتشت»، كهن ترين بخش اوستاست . اين بخش، خود پاره اي از «يَسنَه» است كه هم به سبب انتساب آن به «زرتشت» و هم به دليل منظوم بودنش ،همواره جداگانه از آن نام برده شده است. زبان گاهان با زبان ديگر بخشهاي اوستا و حتي ديگر پاره هاي يسنه در آهنگ سخن ودر جمله بندي وشيوه نگارش، يكسان نيست وبسي كهن تر از آنهاست .

هر يك از بخشهاي «يسنه» را در اوستا «هايتي» و در پهلوي و فارسي «هات» يا «ها» مي نامند و گاهان، هفده هات از هفتاد و دو هات يسنه  را در بر مي گيرد . هر كدام از اين هاتهاي هفده گانه ،چندين بند دارد و از روي شماره و وزن شعرهايي كه در اين بند ها آمده است ، آنها را به پنج گروه بخش كرده و هر كدام را يك «گاه» خوانده و نام جداگانه اي بر آن نهاده اند. نام هر يك از گاهان پنجگانه، از نخستين واژه اي كه بدان آغاز مي شود، گرفته شده است ؛ جز نام گاه يكم (اهونود گاه) كه با نام نيايش «يَثَه اَهووَيرْيو...»   پيوند دارد . اين نيايش روزگاري در آغاز اين گاه جاي داشته است و اكنون در «يسنه» (هات 27، بند 13) جاي دارد .

واژة «گاه» («گاثا» در اوستا) به معني «سرود» است و«گلدنر» و«ميه» آن را به مفهوم سرود و سخن منظومي مي دانند كه درميان نوشتارهاي منثور مي آمده و پاره هاي آنها را بهم مي پيوسته است و احتمال مي دهند كه سبب گسيختگي كنوني در ميان برخي از بخشهاي گاهان ، از ميان رفتن نوشتارهاي منثور و بر جا ماندن پاره هاي منظوم آنها باشد . اما «نيبرگ» اين فرضيه را بكلي رد مي كند ومي گويد هيچ دليلي براي اثبات آن وجود ندارد.  در زبان سنسكريت نيز اين واژه به همين صورت و به همين مفهوم بكار رفته است . در زبان پارسي ميانه (پهلوي) «گاس» (و جمع آن «گاسان») آمده ودر فارسي بعضي آن را «گات» ( و در جمع «گاتها» ) و برخي «گاه» ( و در جمع «گاهان» ) نوشته اند.

هر يك از «گاهان» پنچگانه يك يا چند هات را در بر مي گيرد و هر هات شامل چندين بند است كه اينك، تعداد اين هاتها و بندها و چگونگي آنها را به ترتيب بررسي مي كنيم :

1- اَهوَنَودْ گاه : داراي هفت هات (يسنه ، هاتهاي 28 تا 34) و يكصد بند است وهر بند آن، سه سطر شانزده هجايي دارد و درنگ ميان هجاها پس از هفتمين هجاست (7+9).

2- اُشْتَوَدْ گاه : داراي چهار هات (يسنه ، هاتهاي 43 تا 46) و شصت و شش بند است و هر بند آن ، پنج سطر يازده هجايي دارد ودرنگ ميان هجاها پس از چهارمين هجاست (4+7).

3- سِپَنتْمَدْ گاه : داراي چهار هات (يسنه ، هاتهاي 47 تا 50) و چهل و يك بند است و هر بند آن ، چهار سطر يازده هجايي دارد و درنگ ميان هجاها پس از چهارمين هجاست(4+7).

4- وُهوخْشْتَر گاه : داراي يك هات (يسنه ، هات 51) و بيست و دو بند است و هر بند آن ، سه سطر چهارده هجايي دارد و درنگ ميان هجاها پس از هفتمين هجاست (7+7) .

5- وَهيشتوايشْت گاه : داراي يك هات (يسنه ، هات 53) و نه بند است و هر بند آن ، چهار سطر دارد كه دوتاي از آنها كوتاه و دوتاي ديگر بلند است :

الف - سطرهاي بلند، نوزده هجايي است و درنگ ميان هجاها ، يك بار پس از هفتمين و بار ديگر پس از چهاردهمين هجاست (7+7+5) .

ب - سطرهاي كوتاه ، دوازده هجايي است و درنگ ميان هجاها پس از هفتمين هجاست (7+5) .

از آنچه گذشت ، چنين بر مي آيد كه شيوۀ بيان «گاهان» گونه اي شعر هجايي (syllabic) است ؛ اما برخي از پژوهشگران اوستا هنوز هم در پذيرش اين امر ترديد دارند .

گذشته از هاتهاي هفده گانه گاهان ، از پنجاه و پنج هات بازمانده «يسنه» نيز، هاتهاي 35 تا 41 را در اوستا «هپتنگ هايتي» (= هفت هات) خوانده و از آنها جداگانه نام برده اند ؛ زيرا از نظر زباني همانند گاهان است ؛ جز آن كه منثور است و گمان مي رود كه در زماني نزديك به زمان نگارش گاهان نوشته شده باشد .

برخي از پژوهشگران، هات 42 را نيز دنباله اين هفت هات به شمار مي آورند ؛ اما زبان و موضوع آن با هفت هات يكسان نيست و احتمال مي رود كه پس از آنها به نگارش در آمده باشد . در هر حال مجموع اين هشت هات در ميان هات 34 (پايان «اهونود گاه») وهات 43 (آغاز «اشتود گاه») جاي دارد . همچنين هات52 در ميان چهارمين و پنجمين گاه جاي گرفته و «هوشبام» نام دارد ونيايشي است كه در هنگام بامداد مي گزارند .

در اوستا«يَسْنَه» و در سنسكريت «يَجْنَ» ودر پهلوي «يَزيشْن» به معني ستايش و نيايش و پرستش و قرباني است . در فارسي از اين ريشه ، يزد و ايزد و يزدان وجشن وجز آن بازمانده است .

سومين و بلندترين بخش اوستاي كنوني را «يشت» ها تشكيل مي دهد . واژه «يشت» در معني با «يسنه» يكي است و تنها فرقي كه دارد اين است كه «يسنه» به مفهوم ستايش و نيايش و پرستش و قرباني به طور كلي و «يشت» به معناي ستايش و پرستش و قرباني ويژه ايزدان و مينُويان معيّني است .

اين بخش از اوستا شامل بيست ويك «يشت» است كه نام بيشتر آنها از نام ايزداني كه سي روز ماه در ايران باستان به نام آنها بود ،گرفته شده و ويژه ستايش ونيايش وپرستش آن ايزدان و بردن قرباني و پيشكشي نزد آنان است . شماره «يشت» ها در روزگار باستان بسي بيشتر از امروز بوده ونام و نشان «يشت» هاي گم شده از راه برخي از كتابها به دست ما رسيده است .در ميان «يشت» هاي موجود نيز پريشاني وآشفتگي فراوان هست و زبان و شيوة نگارش آنها هماهنگي كامل ندارد . مي توان  «يشت» هاي كنوني را به دو دسته كوتاه و بلند ، بخش كرد . در «يشت» هاي كوتاه ، شيوة نگارش بسيار نارسا و ساختگي وتازه است ؛ اما «يشت» هاي بلند ،زباني پخته و كهنسال دارد با تمام زيباييهاي لفظي و آراستگيهاي معنوي وكهن ترين و شيواترين چكامه هاي ايراني دوران باستان به شمار مي آيد .

«يشت» ها مانند گاهان منظوم است ؛ امّا وزن شعرهاي آنها، يكنواخت ومحدود نيست و مي توان گفت كه زبان اوستايي هنگام سرايش «يشت» ها بسيار پخته تر از زمان سرودن گاهان شده و آماده پذيرش معنيهاي سريع تري گرديده واز نظر وزنهاي شعر و گسترش هر چه بيشتر دايره آنها براي شاعر نيز گامهايي به پيش برداشته بوده است .

فصلهاي هريك از «يشت» ها را «كرده» (= بخش، فصل) مي نامند و هر كرده ، چندين بند دارد .

بخش كوتاهي از اوستا ،«ويسپِ رتو» (ويسپِرَد) نام دارد . اين بخش در شيوه نگارش  و موضوع، بسيار همانند «يسنه» است و سرودهاي كوتاهي را در ستايش رَدان و پاكان و پارسايان و همه آفرينش نيك اهورايي در بر مي گيرد . برخي احتمال مي دهند مه «ويسپرد» در اصل بخش و دفتر جداگانه اي از اوستا نبوده ،بلكه پيوست «يسنه» به شمار مي آمده است ؛ بويژه كه مي دانيم معمولاً در جشنها و آيينهاي ديني زرتشتيان ، «ويسپرد» به تنهايي خوانده نمي شود و غالباً آن را همراه «يسنه» مي خوانند و در بسياري از موردها «ونديداد» را هم با آن مي سرايند . امّا هنگامهايي از سال هست كه بويژه «ويسپرد» مي خوانند و آن هنگام هريك از شش گهنبار  سال است و سرايش «ويسپرد» در اين هنگامهاي ششگانه را «گهنباران ويسپرد» مي نامند .

فصلهاي «ويسپرد» را مانند فصلهاي «يشت»ها «كرده» مي خوانند و هر كرده، بندهايي را شامل مي شود . بنابر نظرهاي گوناگون اوستا شناسان ، «ويسپرد» به بيست وسه يا بيست وچهار يا بيست وشش يا بيست وهفت كرده بخش شده است .

«خرده اوستا» (در پهلوي «خُرتَك اَوِسْتاك» يعني «اوستاي كوچك») در واقع بخش ويژه و جداگانه اي از اوستا نيست ؛ بلكه گزيده اي است از سراسر نامة ديني زرتشتيان كه در نمازها ونيايشها و جشنهاي گوناگون و هنگام سُدره پوشي وكُشتي بندي ودر مراسم زناشويي و آيين يادبود در گذشتگان و جز آن خوانده مي شود. اندازة نوشتارهاي «خرده اوستا» در دست نويسهاي مختلفي كه از آن بر جا مانده، يكسان نيست وهر كس بنا بر نيازهاي كه داشته، بخشهاي بيشتر يا كمتري را در دست نويس خود گرد آورده است . جاي برخي از پاره هاي «خرده اوستا» را در بخشهاي موجود اوستا مي توان پيدا كرد ؛ امّا بعضي از قسمتهاي اين گزيده ، يادگار نسكهاي گم شدة اوستاست .

در پي معرفي اجمالي بخشهاي اوستاي موجود ، اكنون نگاهي به محتواي اين نامة كهن مي افكنيم تا دورنمايي از گسترة انديشه و فرهنگ ايرانيان روزگار باستان را بنگريم . در اين بررسي كوتاه، نخست مي پردازيم به گاهان كه قانون اساسي وگوهر اصلي دين مزدا پرستي است .

زرتشت انديشه ور و داد گذار ايران باستان در گاهان پنجگانة خويش ،همچون شاعري پرشور وفيلسوفي ژرف بين، بنيادي ترين پرسشهايي را كه در زمان وي در برابر آدمي مطرح بوده است - وبسياري از آنها هنوز هم مطرح است- به ميان مي كشد و چون جوينده اي سخت كوش و دريادل ،در پي گشودن چيستانهاي زندگي بر مي آيد .

در گاهان نشاني از اسطوره ها و افسانه هاي كهن آريايي وپرستش ونيايش ايزدان فراوان شمار باستاني آرياييان وبردن قربانيها خونين نزد آنان ، به چشم نمي خورد وآشكار است كه پيام آور دين مزدا پرستي، مي خواهد آدمي را از پيچ وخم دستگاه يزدان شناخت ابتدايي كوه نشينان و بيابان گردان رهايي بخشد وبه ديني روشن و خردپذير فراخواند . به ديگر سخن، بازتاب عمده ترين پيام اجتماعي- اقتصادي زرتشت ، يعني گذار از بيابان گردي و شُبانيِ پر خشم و خشونت نخستين به روستانشيني و كشاورزي وگله پروري آرام را در جنبه هاي ديني و اخلاقي آموزشهاي وي نيز مي توان ديد .

|+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:43  توسط عاواد  | 

زمان زندگی زرتشت – قسمت دوم

اين موضوع كاملا مسلم است فردوسي نسخه هاي پهلوي شاهنامه را به دست آورده و ترجمه فارسي اين اسناد كه به وسيله زرتشتيان انجام گرفته ،مورد استناد او جهت تصنيف شاهنامه گرديده است.

روي محاسبات نجومي ،بر اساس قولي از زاد اسپرم كه در سده هشتم ميلادي مي زيسته است ،«بهرام پاتاوالا» زمان زرتشت را 6312 قبل از مسيح ذكر مي كند.

اين نويسندگان يوناني و رمي ، زمان زرتشت را پنج هزار سال پيش از نبرد «ترويا» و نيز شش هزار سال پيش از لشگر كشي خشايارشا به يونان و يا شش هزار سال پيش از افلاتون دانسته اند:اكزان توسxantus، ديوژنس لرتيوس Diogenes Lartius،هرمودوروس Hermodoros ،ارستو، اودوكسوس Euduxus، هرميپوس Hermippus، تئو پومپوس Theopompus، سوئيداس Suidas و ...

يكي از متن هاي مانوي : زمان زرتشت را بر مبناي محاسبه اي كه در آن ، تاريخ سنتي زرتشت هم به كار گرفته شده ، در دوره ميان «خنوخ نبي» و «شاه ويشتاسپ » قرار  ميدهد... (پ.ا.446)

... در ميان جدولهاي ياد شده در« آثار الباقيه»‍[ابوريحان بيروني] ، يكي زمان زرتشت را سال 258 پيش از اسكندر (588 ق.م.) و ديگري 318(618 ق.م.) نشان مي دهد. (پ.ا.489)...

«آموزگار – تفضلي»

شهبازي بر خلاف هنينگ و هرتسفلد و ديگران ،بر آن است كه تاريخ 258 سال ، فاصله واقعي ميان زرتشت و اسكندر نيست.به نظر او در واقع اين رقم  مبين فاصله زماني دو حادثه مهم تاريخي است كه بعدا ميان پادشاهان ايران از گشتاسب تا داراي سوم تقسيم شده استو وي بر آن است كه تاريخ 228 سال پيش از اسكندر (يعني سال به پيامبري رسيدن زرتشت ) را دانشمندان زرتشتي از بابليان شنيده بودند ؛و اين تاريخ ، مبين فاصله زماني ميان فتح بابل به دست كورش در سال 539 ق.م و تاريخ فتح اين شهر به دست سلوكوس در 311 ق.م  است كه مبدا تاريخ سلوكي به شمار مي رود .رواج تاريخ سلوكي در اوايل دوره ساساني موجب شد كه زرتشتيان معتقد شوند كه آغاز هزاره زرتشت با آغاز تقويم سلوكي ، يكي بوده است و پيروزي بزرگ ايرانيان يعني يعني فتح بابل را به دست كورش همان ظهور زرتشت بدانند  و در نتيجه ، تولد او را 258 سال پيش از اسكندر (يعني تاريخ اسكندري يا سلوكي ) به شمار آورند.

نيولي G.Gnoli  اين نظر شهبازي را نمي پذيرد و براي توجيه تاريخ سنتي به روايت ديگري كه در ارداويرافنامه آمده استناد مي كند .از اين روايت و نيز از گفته مسعودي بر ميآيد كه ميان زرتشت و اسكندر 300 سال فاصله بوده است . به نظر نيولي  رقم 258 از كاهش 42 از عدد 300 به دست آمده،

زيرا زرتشت بر حسب روايت هاي ديني در سن 42 سالگي گشتاسپ را به دين خوانده است ...

نظريه ديگري كه آن هم مبتني بر بر ارقام و اعداد است ، نظر كلميا O.klima مي باشد .وي حدس مي زند كه ماني خود را جانشين زرتشت و به منزله هوشيدر (نخستين منجي زرتشتي) مي دانسته كه بايستي هزار سال پس از زرتشت ظهور كرده باشد . چون زرتشت در سي سالگي از اورمزد وحي دريافت كرده است ، بنابر اين ماني بايستي 930 سال پس از زرتشت بوده باشد. وي تاريخ تولد زرتشت را 784 و تاريخ درگذشت او را 707 ق.م. مي داند.

برآوردهاي باستانشناسي:

«مري بويس»

از نظر فرهنگي طايفه زرتشت دست كم در سالهاي كودكي و جواني او،در عصر حجر[نوسنگي] بوده است.دليل اين مدعا آنكه ،در گاتها شواهدي ديده نمي شود كه حكايت از آشنايي او با جامعه تقسيم شده به سه طبقه بكند كه مشخصه عصر برنز است ... جامعه اي كه زرتشت در آن رشد مي يابد،كهنتر و آرامتر است .دو طبقه دارد ؛آثار تقسيم جامعه به سه طبقه ،تازه مي خواهد در آن جوانه بزند... آنچه مسلم است اينكه زرتشت پيش از آغاز كوچهاي بزرگ ايرانيان زندگي مي كرده است.(قبلا ديديم كه مهرداد بهار به شدت اين نظريه خانم بويس را رد مي كنند.)

«پمپلي» Pumpelly در عشق آباد (نزديك مرو ) طبقاتي از تمدن را در دل زمين يافت كه از طبقات مشابه بين النهرين و مصر قديمي تر بودند. در شوش طبقه اي به دست آمد كه تا دوازده هزار سال ق.م تخمين زده شد. پمپلي تاريخ بناي شهرها را در ايران پيش از ده هزار سال ق.م قرار داده است.

«ويل دورانت»:

هم اكنون خرابه هاي شهرهايي چون بلخ تا نيمه در شن فرو رفته و لابد چنين شهري كه محيط آن سي و پنج كيلو متر است ، روزي پر از جمعيت بوده است... در سال 1907م . پمپلي در آنائو‍]مرو] آثاري از جنس سفال به دست آورد و تاريخ آن را 9000 ق.م  تخمين كرد... چنانكه معلوم شده است ،مردم آن ناحيه كشت گندم، ذرت و جو را مي دانسته و در افزار هاي خود ، مس را به كار مي برده و حيوانات اهلي در اختيار داشته اند. نقشهايي كه بر روي ظروف سفالي آنان ديده مي شود نماينده آن است كه تمدن ايشان داراي سابقه چندين قرن مي باشد... مي توانيم تصور كنيم كه در نتيجه قهر آسمان و خشكي فراوان زمين ، ساكنين اين نواحي ناچار شده اند از سه طرف به مهاجرت پردازند.(از مطلب اخير اينگونه برداشت مي شود كه معتقدان به قدمت بيش از چهار هزار ساله دين زردشتي  مهاجرت آرياييها را به ايران نفي مي كنند و حتي  عده اي معتقد به مهاجرت آريا ييها از ايران مي باشند.اين مطالب در سطور بعد بيشتر باز خواهد شد.(ج.ع.))

 

«مري رستگاست»Mary Restgast:

حفاري هاي  جديد ، مدل قديمي سير تمدن و فرهنگ را كه بر اساس نظريه هاي كنت، داروين،گوردن چايلدز فراهم شده بود، بر هم زده است...در اين كه  زردشت در عصر فلز يا برنز پديد آمده ترديدي نيست ...از روي شباهتهايي كه بين طرح ها و ظروف كشف شده ، حدس زده مي شود كه در اواخر هزاره ششم ق.م. مهاجرت گروهي ساكنين آسياي نزديك ، به جنوب شرقي اروپا صورت گرفته باشد.»(پ.ا.448)

همانطور كه ملاحظه مي شود برخي پژوهشگران با رد نظريه هاي معمول در مورد مهاجرت آرياييها به ايران قدمت زردشت را حتي به ده هزار سال نيز مي رسانند ،اميد عطايي در انتهاي كتاب خود مي گويد:

«هيچ سند و مدركي در دست نيست كه ثابت كند آريا ييها از خارج ايران به اين سرزمين كوچ كرده باشند؛برعكس ،تاريخ هاي ايراني و دستاورد هاي باستانشناسي سخن از همنوايي و يكپارچگي فرهنگ و تمدن ده هزار ساله در اين مرز و بوم دارند.»(پ.ا.589)

به حال موضوع تاريخ زندگي زردشت و زمان ظهور وي از پيچيده ترين مباحثي است كه در علوم تاريخ و باستانشناسي و زبانشناسي مطرح مي باشد،اما به هر حال با توجه به مطالب گفته شده در بالا ، به راحتي مي توانيم زمان وي را به  اوايل نيمه اول هزاره يكم ق.م  و حتي تا ميانه هزاره دوم پيش از ميلاد منتسب كنيم  و روشن شدن  تاريخ زندگي اين پيامبر الهي به انجام شدن تحقيقات بيشتر و يافتن مدارك مستند تري نيازمند است.

 

منابع : پیامبر آریایی ، عطایی فرد ، امید ، 1382، موسسه انتشارات عطایی

        و از اسطوره تا تاریخ ، بهار ، مهرداد

         و ایران از آغاز تا اسلام ، گیرشمن ، رومن ، ترجمه دکتر محمد معین ، 1366، چاپ ششم ،

         شرکت  انتشارات علمی و فرهنگی

         جلیل دوستخواه مقدمه گزارش اوستا

|+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:31  توسط عاواد  | 

زمان زندگی زرتشت – قسمت اول

در ابتداي گفتگوي خود از زرتشت لازم است كه اشاره اي كوتاه به زمان زندگي زرتشت بنمائيم و نظريه هاي گوناگون را در اين مورد بررسي كنيم.اهميت  اين مطلب در آنجاست كه مشخص شدن زمان زندگي وي ما را درمورد تاثير گذاري و يا تاثير پذيري افكار وي بر(از) پيامبران و متفكرين ديگر ياري مي رساند و در بررسي زمينه هاي فكري وي تاثير به سزايي خواهد داشت.به همين دليل نظريه هاي مهمي كه در اين زمينه ابراز شده است را شرح داده و درنهايت به نتيجه گيري از آنها خواهيم پرداخت.

بر حسب روايات سنتي زرتشتيان كه در كتب متعددي ذكر گرديده (از جمله در آثار الباقيه ابو ريحان بيروني ) سال تولد زرتشت 258 سال پيش از اسكندر(588 ق.م.) ودر جاي ديگر 318 سال پيش از اسكندر (648 ق.م.) ذكر گرديده است.جليل دوستخواه يكي از گزارشگران اوستا در مقدمه اي كه بر گزارش خود از اوستا نوشته مي آورد:

«درباره زمان زندگی زرتشت سراینده پنج ((گاثا)) یا ((گاهان پنجگانه))،چندان نظریه های گوناگون و ناسازگار ابراز شده است که جوینده و پژوهنده ر براستی دچار سرگردانی میکند.

روایت سنتی زرتشتیان زمان زندگی زرتشت را در حدود سیصد سال پیش از اسکندر یعنی از حدود نیمه دوم سده هفتم  تا اوایل سده ششم پیش از میلاد (سالهای 660 تا 583 پ.م.)می داند.این روایت – که مبتنی بر متنهای پارسی میانه (بندهش و جز آن)است- زاد روز زرتشت را خرداد روز (ششم) ماه فروردین و درست در آغاز چهارمین هزاره آفرینش جهان تعیین می کند و ناگفته پیداست که از بینش اساطیری و نگرش دینی مایه می گیرد.

یکی از دلیلهایی که پذیرندگان این روایت  معمولا برای درستی آن می آورند تصور یکی بودن ((ویشتاسپ)) پدر داریوش یکم  و ((کوی ویشتاسپ))(کی-  گشتاسپ) فرمانروای دین پذیرفتار همزمان زرتشت است.حال آنکه  اگر این دو نام از یک تن بود و ((زرتشت)) و داریوش در زمان زرتشت می زیست اولا باید در سنگنبشته های داریوش هم  مانند اوستا از ویشتاسپ به گونه ((کوی ویشتاسپ)) یاد میشد که چنین نیست  ثانیا چگونه میتوان باور کرد که ((زرتشت)) پیامبر مزداپرستان در سرود های دینی خود  از ((ویشتاسپ)) شهربان (مرزبان)  فرمانبر داریوش  با سپاسگذاری و بزرگداشت و درود و آفرین یاد کند اما از داریوش با آن آوازه جهانگیر سخنی به میان نیاورد و داریوش نیز در سنگنبشته های خویش نامی از پیام  آور و دادگذار بزرگ روزگار خود ننویساند.

از سوی دیگر چگونه زرتشت – که بنابراین روایت  در میان پارسیان زندگی می کرده – گاهان خویش را به زبانی جز زبان آنان (زبان سنگنبشته های هخامنشی یا پارسی باستان) سروده است؟ همچنین باید توجه داشت که در اوستا ((کوی ویشتاسپ)) پسر ((اوروت اسپ)) (=لهراسپ) است حال آنکه در تاریخ هخامنشیان ویشتاسپ پدر داریوش پسر ((ارشام)) خوانده شده است.

دربرابر این روایت  دانشوران و اوستا شناسان پژوهشگر با تکیه بر دلیلهای جامعه شناختی و زبان شناختی و مجموع آگاهیهای موجود بدین نتیجه رسیده اند که زمان زندگی زرتشت در فاصله میان 1500 تا 800 پ.م. بوده است و بیشتر زمانی در حدود یک هزاره پیش از میلاد را یادآوری میکنند که بیش و کم با دوران کوچ آریاییان از سرزمینهای آسیای میانه به نجد ایران نیز همزمان است .((تدسکو))و به پیروی از او ((میه)) برآنند که صرفنظر از هر دلیل دیگری که  می توان در رد نظریه همزمانی زرتشت با هخامنشیان اقامه کرد  این نکته مهم و قابل توجه را باید در نظر داشت که ((گاهان)) در چنان شرایط اجتماعی و سیاسی ویژه ای سروده شده  که اصلا در دوره هخامنشیان وجود نداشته است.»[1]

همچنين استاد مهرداد بهار درضمن گفتگويي كه با عنوان «اساطير ايراني در پهنه تلفيق فرهنگ آريايي- بومي» چاپ شده است  مي گويد:

و به اين ترتيب، من اصلا به اين امر اعتقادي ندارم كه زرتشت مستقيما آن ثنويت ابتدايي اسطوره اي را به وام مي گيرد.او آرمان ثنويت را از تمدن غرب آسيا مي گيرد و از آن يك برداشت متعالي مي كند و اين زمان يك نهضت عظيم فكري است در آسياي غربي . بيهوده نيست كه ما نظير چنين انديشه ها و جهش هاي فكري را با وجود را با وجود كيفيات ناهماهنگ با ايران در هند هم مي بينيم. اما اين جهش هاي فكري درغرب آسيا متعلق به هزاره اول پ.م است و درست نيست زرتشت را به هزاره دوم پ.م برسانيم. اين عقايد يكتا پرستي با اين  اشكال متعالي اشان نمي توانند از ان هزاره دوم پ.م باشند، يكتا پرستي يهودي كه متعلق به نيمه دوم هزاره دوم پ.م است ، نشان مي دهد كه در مرحله اي فروتر از اين يكتاپرستي زرتشتي است ، يعني اولا قومي است نه جهاني و ثانيا اسطوره اي است ، به مقدار هنگفت. در حالي كه در گاهان زرتشت آن قدر قضيه متعالي است كه داراي بعضي ديدگاههاي فلسفي است و اين را نمي شود به هزاره دوم پ.م برد. ازدلايلم براي پذيرفتن زادروز و تاريخ تولد زرتشت كه در كتابهاي زرتشتي مندرج است (258 پيش از اسكندر) يكي همين است.اين اوج فكري متعلق به هزاره دوم نيست. ما نميتوانيم زمان زرتشت را به هزار و دويست و هزاروپانصد و گاه دوهزار پ.م برسانيم. به ويژه كه  باستانشناسي هم چنين چيزي را ثابت نمي كند.باستانشناسي نشان نمي دهد كه شرق ايران ، شرق نجد ايران قادر به چنين تمدني در دو هزار سال پ.م باشد.

اگر درست است كه دين زرتشت متعلق به هزاره اول است ، پس نظريه خانم دكتر بويس كه مي گويد چون نامي از فلز در گاهان زردشت نيامده ، اين اثر متعلق به جهان قبل از فلز است ،پوچ است. چون هزار و پانصد پ.م. ما در سرتاسر منطقه آهن داريم .از اين گذشته در خود گاهان زرتشت ،درباره آسمان كه صحبت مي كند،ميگويد ازفلز مذاب ، Xwaena ayanghaساخته شده، از سلاحي فلزي صحبت نمي كند ،ولي از آسمان ،كه صورت فلز مذاب دارد ،صحبت مي كند و ظاهرا اين فلز مس نيست .آريايي هايي كه در 1200 پ.م. به هند رفتند با خود آهن بردند، پس چه گونه ممكن است برادرهاي ايشان در نجد ايران بي فلز (آهن) بوده باشند.[2]

در گفتگوي ذكر شده داريوش شايگا ن مي گويد:

...نمي دانم تاريخ تولد زرتشت چيست،بين هزار تا هشتصد پ.م. ميگويند.يكي مي گفت : با دوشن گيمن چند وقت پيش صحبت مي كردم ،او معتقد است كه به سده هشتم ،نهم قبل از ميلاد برمي گردد،خيلي قبل از بوداست ،خيلي قديمي است ...(7)

رومن گيرشمن نيز در كتاب ارزشمند خود به نام «ايران از آغاز تا اسلام» در حين گفتگو از دين هخامنشيان  اشارهاي نيز به زرتشت مي كند.وي مي نويسد:

... تاريخ حيات پيامبر هنوز مورد بحث است. تصور ميكنند كه وي اصلا از مردم ماد بوده ،و مجبور به ترك موطن اصلي خود گرديد ، و براي موعظه به ايران شرقي شتافت، و درآنجا پيرواني يافت، از جمله اميري بود به نام ويشتاسب(گشتاسپ) كه بعضي دانشمندان او را همان ويشتاسپ پدر داريوش دانسته اند كه شهربان پارت و گرگان بود. بهر حال ، آئين جديد از مشرق ايران به تدريج در سراسر كشور شروع به انتشار كرد... آئين زرتشت تقريبا با آئين بودايي معاصر بود، و در اين امر با ديني كه از هند برخاسته بود اشتراك دارد.

محقق ارجمند اميد عطايي نيز در كتاب بحث برانگيز خود به نام« پيامبر آريايي » به بررسي مجموعه اي ازآراء و عقايد محققين ديگر مي پردازد و در نهايت نظريه خود را دراين مورد ابرازميدارد كه خلاصه اي از مباحث آن كتاب در اينجا آورده خواهد شد:

« زاراتس كلداني ،زرتشت سوري ، زرتشت پامفيلايي، زرتشت باكترياي(باختري)،زرتشت بلخي،زرتشت آشوري،زرتشت مغ و ... همه اينها از آن پيام آوري است كه چهره راستين او در پس غباري از هزاره ها پوشيده مانده؛آشنايي ناشناخته !زرتشت بزرگترين چيستان تاريخ و شگفت ترين چهره تاريخي و استوره ايست. در باره هيچ بينشوري چون او، پژوهشگران با پرسشها و نگرشهاي گوناگون، رويارو نبوده اند: پيشه اش را از افسونگر قبيله گرفته تا كارگزار دربار هخامنشي دانسته اند؛زادگاهش را از خوارزم و بلخ تا ري و آذرآبادگان كشانده اند؛و در آراي ايشان درباره سالزاد زرتشت ،شكافي به ژرفاي شش هزارسال ديده مي شود.

به راستي زرتشت كه بود و چه انديشه هايي داشت ؟ در كدام زمان و مكان به دنيا آمده بود ؟پاسخ اين پرسشها و كليد كاوشهايي كه بايد انجام بگيرد، در اين نكته ساده نهفته است كه نخست ميبايست« زرتشت استوره اي» را از «زرتشت  تاريخي» جدا كنيم؛ و سپس زرتشت هاي تاريخي را از يكديگر بازشناسيم.آري زندگي چند تن كه زرتشت خوانده مي شدند،با يكديگر آميخته شده و مايه آشفتگي گرديده است؛هرچند كه از زمانهاي ديرين به اين نكته پي برده بودند.

 

 

 

«آبه فوشه» Abbe Foucher:

دانشمندان با ميل وجود چند زرتشت را مي پذيرند .اين يك راه حل آساني است براي رهايي از سختي .اما بايد كوشيد تا اين زرتشت هاي چند گانه را در تاريخ يافت و زمان آنها و معاصر بودن آنان با پادشاهان و غيره را تعيين كرد.(پ.ا.431)

«ميرزا آقا خان كرماني»:

زرتشت اسم نوع است و نمي دانيم چند زرتشت بوده اند و از چه سبب آنان را زرتشت ناميده اند... لفظ زرتشت ماخوذ از «آذرهوش» است به معني «عقل روشن» ؛چنانكه هم اكنون ميان مردم چركس ... لغت زرتشت به معني« عقل بزرگ» به كار ميرود.(همان)

... بنابراين در مييابيم كه «زرتشت» يك لقب ديني است و نه يك نام فردي؛اسم خاص است و نه اسم عام...431

«م.باهاي كوكا» M.Bhai Kuka ضمن مراجعه به تير يشت ، از ديدگاه نجومي چنين نتيجه مي گيرد كه قدمت زمان نگارش تير يشت كه بعد از زرتشت بوده است، 5300 سال ق.م. مي باشد...«اردشير خبر دار» ضمن محاسبات نجومي مربوط به منطقه البروج و تابش آفتاب بر زمين چنين نتيجه گرفته كه زمان گاتها 8500 سال پيش بوده است ...در ياداشتهاي كهن شاهنامه فردوسي ، تاريخ سلطنت شاه كياني :«گشتاسب» كه زرتشت در زمان او نمايان شد ، به اين شرح گفته شده است :

                  گذشته بر آن ساليان شش هزار                       گر ايدون كه برتر نيايد شمار


۱-جلیل دوستخواه مقدمه گزارش اوستا

۲-  از اسطوره تا تاریخ مهرداد تا بهار

|+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:30  توسط عاواد  | 

زندگی زرتشت – قسمت چهارم

دربارة كمال دين

بر سر دَه سال ، مَديُوماهِ آراستايان به زردشت خَستو شد . پس (زردشت) به يافتن بار(= اجازه حضور) ، باز به همپرسگي هرمزد آمد و گفت كه «مرا به ده سال مردي گرويد.» هرمزد گفت كه «باشد روزهائي كه شما را (تنها) اندكي نگرويده (باشند)؛ و(اين) خود آفرينش جهاني رستاخيز است كه بجز ضحاك ، همه كس به داد فِرَشكّرد بگرود و ضحاك توبه ناكرده نابود شود .

اندر همان باريابي ،چون از پيش هرمزد بر سپندارمذ (= زمين) بيامد ، دين كامل را بر آن آشكار كرد .

پس از آن ،دوسال، كوي ها و كَرَپ هاي گشتاسپ ، دشمنانه به فرمان گشتاسپ ، سي وسه دروغ به او بستند . آن سي وسه دروغ نمودار سي وسه دين بدتر بود كه به دشمني دين ايزدان آمد .نشان آن از دين ،آن سي و سه بند است (كه) نشان بسته (بودن)سي وسه آئين بدتر به سي وسه كرفة با شكوه* است . تفصيل اندر دين (آمده است )تا (چگونه) گشتاسپ ، پس از بازنموداري افسانه وار (دين) و بس گونه وَخشنوري و مينوچهري كه ديده شد ،وبا گواهي سه امشاسپند اَبَر گفتار كه با جلوة جهاني به گشتاسپ و انجمني ها و درباريان آشكار شدند – كه هست : بهمن ، ارديبهشت و آذر برزين مهر – دين را از زردشت پذيرفت .

دربارة آن پيش بيني (كه) زردشت كرد و چگونه او به راهنمائي هرمزد (دين را)به جهانيان نمود

به ده سالگي (دين)،مَديُوماه به نيستان بيشه اي كه خوك گراز گاه است ، خواهد گرويد. به بيست سالگي (دين)،دوشيزه اي كه كَوي دُخت است بگرود .به سي سالگي (دين)، هيوُنان به كشورهاي ايراني رسند ،آن را كه خود نژاده تر است از دوشيزگان برده كنند. به چهل سالگي ،وهونيمپسرِ او روَشتارزاده شود .

به چهل و هفت سالگي (دين)، زردشت كه هفتاد و هفت سال و چهل روز دارد ،در گذرد ، (به) ارديبهشت ماه، خُور روز. به نُه ماهِ بهيزگي ،به دي ماه و خُور روز برده شده است، ولي آئين نيايش همان ارديبهشت ماه است .

به شصت و سه سالگي ، فرشوشتر در گذرد و به شصت و چهار (سالگي)، جاماسپ كه پس از زردشت موبدان موبد بود .

به هفتاد سه سالگي ،هنگ اوروش ، پسر جاماسپ در گذر و به هشتاد سالگي اسموخوند .

به هشتاد سالگي ،بسيار – زَهر ،كه نيز اخت جادوگر خوانده  همي شد ،شش (تن) دين آوران مه و كه را خواند كشت : دو (تن) دختر زردشت اند كه ايشان را نام «فرين» وسريت است و (ديگر)هلوستود ،پسر مديوماه وسه (تن) ديگر كه اندر (نامه)دين نام آوراند.

به يكصد سالگي ، از وهونيم ،كه به چهل سالگي دين زاده شد ،سين زاده شود وبه دو صد سالگي در گذرد ،با داشتن يكصد شاگرد .

به سيصد سالگي ،اندر روز ،كسوف بود ،پس دين بياشوبد و خدائي بلرزد .

دربارة سه قانوني كه زردشت با شكوه آموزاند

نخست اين كه به بيداد به پيكار كسان مشويد .

ديگر :اگر شما را به بيداد بر آيند ،داد پيش آوريد .

سديگر :خُويدوُدَهِ (= ازدواج با محارم) پاك ، براي ادامه نسل، زندگان را برترين اقدامي است كه براي نيك زايشي فرزندان پيش گرفته شده است (؟).

 

منبع :گزيده هاي زاد اسپرم – به نقل از کتاب از پژوهشی در اساطیر ایران، بهار ، مهرداد

|+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:29  توسط عاواد  | 

زندگی زرتشت – قسمت دوم

درباره برادراني كه زردشت را دشمن (بودند)

 «كرپان» و«اوسيخشان» ، برادر و پسر ، (از خاندان) «فره كاستاران» (بودند) . فره كاستاران ، كه (همان)«كوخريد» (اندر) ، از خشم و منوشك كه منوچهر را خواهر بود ، زاده شدند .

بدان گاه كه زردشت زاده شد ، پنج برادر بودند كه ايشان را نام «برادروش»brādrōŠ ، «برادر ويشن»nŠyiōdrābr، «تور برادروشن» nŠōdrābr tūr i ، «ازان»(؟) nāaz و«ودست» (؟) wadast بود . پنج برادري ايشان ، كه آن كه ميانه بود «تور برادر روشن »(بود)كه زردشت را مخالف تر (بود) – همانند پنج برادري فرزندان پور شسپ است كه آن كه ميانه (بود) زردشت بود .

آن چهار برادر زردشت ، دو تا كه پيش از زردشت (بودند)ايشان را نام «رتوشتر» وratuŠtar و «رنگوشتر» ranguŠtar (بود)ودوتا كه پس (از زردشت بودند) « ودريگا»wadrigā و«ويندتش»(؟) windatŠ (بود).

ميانه بودن زردشت بدان تعبير (بود) كه او ميانجي پيشينيان وآيندگان است .

بدان زمانه آن گونه آفريده شد كه او را سه هزازه از پيش آمد و سه (هزاره از) پس ؛ تا هر آن چه ، به هر آئين ، بر پيشينيان (روي داده) بود بياموزد وآن چه را كه به هر آيين و كنش روي دهد نيز به آفريدگان بفرمايد .

آن گونه گفته شده است به گاهان كه «آن هر دو را از تو بپرسم اي هرمزد! از آمدن تاكنون وچه رسد از اكنون فراز ».

دربارة آزمايشي كه از اعجاز وپيامبري وايزدي بر او شد و نشاني كه بِدو ديده شد

آن گونه پيدا است كه ديگر روز كه (زردشت) زاده شد ،پور شسپ از آن پنج برادر ، كه از تخمه كرپان (بودند)، يكي را (فرا) خواند و گفت كه «نشان ونماد فرزند مرا بنگر» .

او رفت و پيش زردشت بنشست و سر زردشت را سخت پيچيد كه تا كشته شود و جادوگران از ترس و بيم او بي بيم شوند .

هرمزد (وي را)پاسباني كرد ؛چون بدان ده شب ،سپندارمذ وارد ويسور و ارداي فرورد ماده را براي سكونت فرود به زمين فرستاد ،آن گاه ،او(= زردشت) را (هيچ) بدي نيامد ودست آن كرپ فراز خشكيد . آن جادوگر از پورشسپ ،بدان بدي كه او را از كنش خود جَست ، جان زردشت را خواست . در زمان ، پور شسپ زردشت را گرفت وبه كرپ داد كه «چونان كه تو را كام خويش است بدو كن» .

او(زردشت) را بستد وبه پاي گاوان ،كه به راه ،به سوي آب همي شدند ،بيفكند . پيشواي گاوان آن رمه به نزديك (او) بايستاد ويكصد و پنجاه گاو را كه از پس او (همي) رفتند از او بازداشت ، و پور شسپ گرفتش و باز به خانه برد .

او (= كرپ) ،ديگر روز، (وي را) به پاي اسبان افكند . پيشواي اسبان به نزديك زردشت بايستاد و يكصد و پنجاه اسب را كه از پس او همي رفتند ،آن گاه ،از او بازداشت ؛ پور شسپ گرفتش ،بار به خانه برد .

او، سديگر روز هيزم بر هم چيد و زردشت را فراز نهاد و آتش را برافروخت . هيچ از او نسوخت و او را آن نشان پساختِ (=آزمايش ديني) بر آتش بود .

او، چهار روز، (وي را) به آشيان گرگ افكند ، گرگ به آشيان نبود . چون باز به سوراخ خواست شدن ، هنگامي كه بيست وچهار پاي آمد ، به همان آئين ايستاد ودر جاي خشك شد . اندر شب ، بهمن و سروش پرهيزگار ميش كريشه13 شير پستاني را به سوراخ بردند و او تا روز نرم نرم شير به زردشت همي داد .

اندر بامداد ،مادر زردشت ، بدان اميد كه استخوان او را از سوراخ شايد آوردن ،به آن جاي شد . كريشه بيرون آمد ، فراز دويد . مادر انديشيد كه گرگ است و گفت كه «(او)را بجويدي ،به سيري از او است كه همي روي» و فراز شد .چون زردشت را درست ديد،آن گاه (وي را)برگرفت وگفت كه «بِنَدَهم (تورا)به نابودي به كس ،نه (حتي) اگر ، ايدر،(مردم)هر دو ده، "راغ"و"نوذر"، به هم رسند»؛ چون اين دو ده ، اندر آذربا يگان14، اندر مغان15 اند كه از چيچست (= درياي اورميه)به شصت فرسنگ. زردشت از "راغ" وگشتاسب از"نوذر" بود اين دو ده ، راغ به نام (راغ) پسر «دور وسرو» durōsrawپسر منوچهر كه زردشت از تخمه او بود ، و نوذر به نام نوذر پسر منوچهر است كه گشتاسب از تخمه او بود .

  اين بود نشان او به زايش .

روزي يكي از آن پنج برادر كه از كرپال (بودند) ، زردشت را ديد . دير زمان به بالاتر و فرود به همه سوئي به گرد (خود)بنگريست .

پور شسپ پرسيد كه«چيست آن كه تو به بالا نگريستي ، چيست آن كه تو فرود (نگريستي) ، چيست آن تو به همه سوي بنگريستي ؟»

او ايدون پاسخ آورد كه «آن كه من فراز نگريستم بدان روي (بود)كه ديدم روان اين (كودك)فراز به آسمان شود ،از سخن اين (كودك)روان مردمان فراز به بهشت شود آن كه به فرود نگريستم (بدان روي بود كه) آن گاه، ديدم از كردار اين (كودك) ، ديو ودروج،  جادوگر و پري زير زمين نهان شوند وبه ستوه باز به دوزخ افتند .آن كه به همه سوئي بنگريستم ، (بدان روي بود كه) آن گاه ،ديدم كه سخن اين (كودك)بر همه زمين (دست)يابد و قانون هفت كشور شود؛ (واين) كس قبائي پوشيده (خواهد) داشت از هفت پوست وبدو فرّة هفت امشاسپند بود .

تور برادروش فراز شد . چون به سوي راست شد ،زردشت به چپ تاخت. چون به سوي چپ شد ،زردشت به راست تاخت واز تور برادروش پنهان شد و(وي)بدو دست نيافت .

 

 

درباره مخالفت او با زايش آورندگان (= والدين)

اين نيز پيدا است كه ديوان به انجمن جادوگران و مشاوران بانگ بردند كه «هان! فرزند پور شسپ بي شعور ، خل و از درون تباه است ؛(به) كس، از مردان و زنان ،نينديشد وآموزش نپذيرد .

آگاهي به پور شسپ آمد و پور شسپ به زردشت گفت كه «انديشيدم كه مرا پسري زاده شد كه آسرون،ارتشتار و استريوش بود . اكنون خل و از درون تباهي . برو به كرپان تا تو را درمان كنند.»

زردشت پاسخ داد كه« (چنين) بينديش كه آن پسر تو آسرون،ارتشتار و واستريوش است.»

به فرمان پورشسپ دو اسپ اندر گردونه بست وبا پور شسپ شد .چون به آن جاي آمدند. پور شسپ داستان را چنان كه بود پيش يك كرپ از آن پنج برادر گفت .

آن جادوگر جامي بستد وبدو شاشيد و گفت كه «اين را پسر تو بخورد تا درست شود» ؛ و او (آن كار) بدين داستان كرد كه تا وي به هم طبعي ايشان گردد.

زردشت به پورشسپ گفت (كه «جام را)به او كه تو را حامي و دستور است بازده ! » و خاست وباز به جاي (= محل اقامت) شد .

زردشت اندر راه (به) آن دو اسب به سبب تشنگي ،آب داد وانديشيد كه «بي سود بود رفتنم به دَرِ كرپان ، جز اين يك كه به آب دادن اسبان ، روان را فزوني بخشيدم .»

 

دربارة مجادله وي با بدتران

اين نيز پيدا است كه روزي دوروسر وكرپ ،كه از همان پنج برادر (بود)،به خانه پور شسپ آمد. پور شسپ يك جام شير اسب را پيش (وي)نهاد و گفت كه «فراز يَز».

زردشت با پورشسپ مخالفت كرد كه «من يَزَم».

پور شسپ گفت كه «او اين را بايد يشتن».

ايشان تا سه بار با يكديگر درافتادند . (سرانجام) زردشت بر ايستاد وآن پاي راست خويش را بر جام كوفت (وآن را) بريخت وگفت كه «پرهيزگاري رايَزَم ،درويشان مرد و زن پرهيزگار را يزم .اي پورشسپ ! سهم او را ده كه وي را بِدان شايستگي است .»

دوروسرو به زردشت گفت كه «از آن جاي كه من نخستين كس ام (كه) تو از بهره و روزي افكنده اي ، آن هر دو چشم تو را من بِبَرم (= از بينايي بيفكنم)و تو را بميرانم .»

زردشت به مجادله برخاست كه «تو را من به كمال انديشي ،با هر دو چشم برنگرم و تو رابميرانم.»

ايشان به يكديگر، به توزنگري، دير زمان همي نگريستند و سرشت ايزدي زردشت بر (سرشت)جادوئي او چيره شد .

دوروسرو فراز آشفت و اسب خواست و گفت كه «اين را ايستادن نتوان» .بر اسب نشست؛ چون اندكي رفته بود، از درد گران از اسب افتاد و مرد ، و او را فرزند و فرزندان فرزند به همان جاي بمردند.

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:28  توسط عاواد  | 

زندگی زرتشت – قسمت سوم

دربارة پرهيزگارانه بودن آرزوهايش

 

ايدون پيدا است كه چون پانزده ساله شد ، پسران پورشسپ از پدر سهم خواستند و پورشسپ بديشان سهم بخشيد .

اندر جامه ها كُستيي بود دُوكَرد(= دو تكه) كه پهنايش را انگشت (بود)وسه بار پيرامون (كمر) كستي را فراز آوردن ممكن (بود). زردشت آن را برگزيد و فراز بست .اين از راهنمائي هاي بهمن بود كه او را به (هنگام زايش به انديشه بيامد و انديشه او را از هر چه نامناسب بود فرو بست و بدانچه مناسب بود تفته بكرد .

دربارة نيك سرشتي (او اندر ) اَرگِستان اُوداي*

اين نيز پيدا است كه رودي بود و(آن را )"برهنه زن" يا"هن" همي خواندند. (اين) بدان روي بود كه به سبب ستبري و تيزي رود ، زن مگر كه برهنه ببود ،بدو گذر نتوانست كرد، ومردم پير - كه در (نامة)دين آن هفتاد ساله است «هن» (= پير) خوانده شود – به سبب ناتواني ،به زور خويش بدو گذر نتوانست .

زردشت به ساحل رود بيامد . از زن و مردم پير هفت تن آمده بودند و او ،به آئين پلي ايشان را بگذارند. (اين) بودنشان پل بودن كارسازان كه گذراننده (مردم)اند به بهشت .

دربارة سرشت جوانمردانه او**

پيدا است كه علوفه اي كه براي ستوران پور شسپ انباشته شده بود ،اندر تنگسالي براي ستوران پور شسپ (بود) ؛ اما (زردشت)براي بخشش بر ستوران ديگر، كه به تنگسالي از گرسنگي يكي دنب ديگري را همي خورد ،آن گاه ،با گشاده دستي (علوفه را) بِديشان داد.

دربارة رها كردنش آرزوي مادي را و گرفتنش راه پرهيزگاري را

اين نيز پيدا است كه چون بيست ساله شد ،به ناكامي (از)پدر ومادر دور شد ،از خانه بشد وبپرسيد كه «كيست باكامي پرهيزگارانه تر ودرويشان را پرورنده تر ؟»

گفتند كه « آن كهترين پسر تور "اوروَدُدَه" urwadōdah است كه هر روز جامي آهنين كه اسب بالا است ،پر از نان و شير وديگر خورش به درويشان دهد».

زردشت بدان جاي شد و براي ياوري با درويشان و پروردن (ايشان)، به اندازه دو مرد بزرگ خورش فراز به درويشان برد،كار كرد .

در بارة بخشايش وي ،نه تنها بر مردم، بلكه بر ديگر آفريدگان نيز*

اين نيز پيدا است كه سگي ديد كه هفت بچه زاده بود وسه روز بود تا هيچ خورش نيافته (بو). هر چه همي ديد . آن گاه دهان بدو فراز (همي)برد وسست گونه بود .

زردشت چاره كرد وبه شتاب نان بدو برد .چون برد،(سگ)بمرده بود .

دربارة زن خوب گزيدن به آرزوي خويش وكام پدران؛ وپيش از مناسب يافتن زن، تخمه خويش نياميختن **

اين نيز پيدا است كه چون پدر او را زن خواست ، زردشت به زن خطاب كرد كه «مرا روي بنماي»،تا وي را چهره، شكل و رفتار ببيند؛ واين نيز كه چهره اش بآرزو است يا نه، شناخته شود .

زن روي از او برگاشت وزردشت گفت كه «او كه ديدار از من باز گيرد، احترام مرانورزد»

دربارةپذيرفتنش آموزش از بدتران وبزه ها (ي ايشان) را به خواهش شنيدن ، و آن يك چند را كه سودمندي پيدا است پذيرفتن

اين نيز پيدا است كه به گروهي آمد كه اندر آن جاي به بيش دانشي آشناتر بودند . از ايشان پرسيد كه «چيست به روان ياري رساننده تر؟»

ايشان گفتند كه«درويشان پروردن، علوفه به گوسفندان دادن ، هيزم بر آتش بردن و هوم به آب ريختن وبس ديوان به سخن ستودن ، به سخني كه در دين گفته شده است ».

آن گاه زردشت درويشان را پرورد ،گوسفندان را علوفه داد وهيزم را به آتش برد و هوم هاونگ شده را به آب(آميخت ،ليك) هرگز، به هيچ روي،زردشت ديوان را به سخن نستود.

دربارة آمدنش به سي سالگي*

آن گونه پيدا است كه (زردشت با) بسر رسيدن سي سالگي از زادنش فراز ،(كه اندر)ماه اسفند مذ و روز انيران(بود)بدان زمان** كه چهل روز از نوروز گذشته ، پنج روز ، جشن «بهار بود» خوانده همي شود ،به جائي رفته بود به ناموَري پيدا، كه مردمان از بسياري سوي به آن جشنزار همي شدند .

زردشت ، چون براي رفتن به جشنزار ، به رفتن ايستاد ،اندر راه به دشتي تنها بخفت. اندر خواب ديد كه مردم گيتي به بس آرايش به شمال گشتند ،تا همه مردم بر زمين به شمال پيدا ببودند وپيشاپيش ايشان "مديوماه" madyōmāh پسر «آراستاي»rāstāyā بود .هر آينه،آراستاي برادر پورشسپ بود . مقدم بر همه مردم مديوماه (ومردم از پس وي) به پيش زردشت شدند.(از اين)نمودار بود كه نخست مديو ماه پس همه جهانيان (به او)بگروند .

دربارة آمدنش به همپرسگي (=ملاقات)

(با) بسر رسيدن آن چهل وپنج روز جشنزار، ماه ارديبهشت روز«دي به مهر» ، بامداد زردشت براي هوم  هاونگ كردن فراز به ساحل رود دائيتي شد . هر آينه ، به سبب همپرسگي زردشت بر (كنار)آن ،سَرَور رودها است .

آب به چهار خانه20 بود .زردشت بدو بگذشت .نخست (آب) تا ساق پاي وي بود ،ديگر تا به زانو، سديگر تا به كشاله دو ران و چهارم تا به گردن . اين نمودار بود كه دين او به چهار بار به حد كمال رسد ،كه او را پيدايي به زردشت ،اوشيدر،اوشيدر ماه وسوشيانس است .

چون از آب برآمد و جامه پوشيد ،آن گاه بهمن امشاسپند را ديد به آئين مردي نيكوروي وروشن ودرخشان كه گيسويش گزيمه (= فرق سر) داشت .هر آينه ،گزيمه نشان دوئي است .جامه اي كه ابريشمين بود پوشيده داشت كه آن را هيچ برش و درزي نبود، چه خود روشني بود . اورا بالا نُه برابر زردشت بود .

پرسيد از زردشت كه «كيستي واز چه كساني و تو را چه بيش آرزوست و تو را به چيست كوشش ؟»

پاسخ آورد كه« زردشتم، پسر اسپيتمه . اندر جهان به پرهيزگاري آرزومندترم.

مرا آرزو است كه از آنچه كام ايزدان است آگاه شوم وچندان پرهيزگاري ورزم تا مرا رهنمون باشند به زندگي پاك ».

بهمن به زردشت فرمود كه «فراز رو به انجمن مينوان».

آن چند را كه بهمن به نه گام برفت ، زردشت به نود گام (پيمود)وچون نود گام رفته بود، انجمن هفت امشاسپند را ديد . چون به بيست و چهار پائي امشاسپندان آمد ، از روشني بزرگ امشاسپندان ،آن گاه، ساية خويش را بر زمين نديد . جاي انجمن اندر ايرانويج بود، به سوي مشرق ، بر ساحل رود دائيتي . زردشت نماز برد و گفت كه «نماز بر هرمزد، نماز بر امشاسپندان» و فراز شد، به گاه پرسندگان بنشست .

دربارة پرستش كردن زردشت

(زردشت )پرسيد از هرمزد كه «كدام است اندر جهان مادي نخستين شُكوه ، كدام ديگر، كدام سديگر ؟»

هرمزد پاسخ آورد كه «نخستين شكوه انديشه نيك است ، ديگر گفتار نيك ،سديگر كردار نيك ».

پرسيد زردشت كه كدام به ،كدام بهتر و كدام از همگان برتر ؟»

هرمزد پاسخ آورد كه «نام امشاسپندان به ،ديدارايشان بهتر و ايشان را فرمانبرداري از همه برتر ».

پس نشان داده شد دوگانگي اصل ها و جدائي (ايشان) به هر آئين ؛ و گفت : «از اين دو مينو، آن گاه او كه دروند (بود)، به بدتر ورزيدن دل بست كه اهريمن است ،او كه بدتر وَرزي كام (او)بود . پرهيزگاري را مينوي افزوني ،هرمزد،دل بست.»

(بدين گونه)بمايه نشان داده شد جدائي روشنان از تاران به هر آئين و (هرمزد)گفت كه «ما دو مينو»(= هرمزد و اهريمن) را نه كام ، نه سخن ،نه كنش ،نه دين ونه وجدان ها با هم است . آنان كه روشني را دل بندند ،آن گاه ايشان را جاي با روشنان است ،آنان كه تاريكي را ،با تاران اند .»

او، اندر همان روز ،سه بار خِرَدَ همه آگاه را (به سوي زردشت) فرا برد. اندر همان بار يافتن نخستين ،آسمان را به بزرگ روشني ودرخشش نشان داد وبه (اين) نموداري، تاريكي را بازداشت ،كه ديدار او (= هرمزد) مقابله آن تاريكي است .

(هرمزد) بالاي خويش را (كه) به اندازه آسمان (بود)، نشان داد. او سر به برترين آسمان داشت و پاي به آسمان فرودين ودست به هر دو سوي آسمان بيافت ،و آسمان را به آئين پوششي (بر خود) پوشيده داشت وشش امشاسپند همبالاي پيدا بودند، آن گونه كه ، از پيش ،هر يك از آن ديگري به قياس انگشتي پيدا بود .

امشاسپندان سه آئين پساخت در دين را نشان دادند: نخست چاره آتشان و زردشت به انديشه نيك، گفتار نيك و كردار نيك سه گام فراز رفت ،نسوخت. ديگر فلز گداخته بر سينه (زردشت) بر ريختند وبر آن افسرد: (زردشت با دست (آن را بستد وبه (سوي)امشاسپندان نگهداشت.

هرمزد گفت كه « پس از (گسترش ) دين پاك ، هنگامي كه در دين اختلاف باشد ،آن شاگردان تو بر پيشوا(يان دين چنين فلز)بر ريزند و ايشان به دست برگيرند و بدان، همه جهان مادي بگروند».

سديگر بريدن به كارد ،پس پيدا شدن اندرون شكم وفراز تاختن خون (بود). پس دست بر ماليد،درست شد .

(هرمزد گفت): «بدين نشان داده شود كه تو و همدينان تو دين پاك را با سلاح آگاهي استوار بپذيرند ،آن گونه كه به سوزش آتش و تازش فلز گرم وبه برش تيغ از بهدين بنگردند.

دربارةباريابي هفت(گونه موجود)كه(اندر)دين

همانند هفت امشاسپندانه ،كه به هفت جاي بود*

باريابي نخست را ،به سبب هرمزدي بودن ؛ زردشت هرمزد وار، بُردارِتَن (= در حالي كه با تن بود )به همپرسگي بر ساحل رود دائيتي آمد .

ديگر، به سبب بهمني بودن، با زردشت از پنج گونه جانوران ،كه نماد جهاني  بهمن اند، هفت تا به همپرسگي بر گَريوة «اوسَند» آمدند . بدان روز، پيش از آمدن به همپرسگي، ايشان را زبان گشوده شد ،(چون)مردم سخن گفتند.

از آب زي ها ،از نوع ماهيان،اَرَز araz نام ؛ از سوراخ زي ها قاقمِ سپيد و سمورِ سپيد ؛ از پرندگان كرشفت karŠift مرغ و نيز سيمرغ ؛ از ديگر انواع ،از فراخ رفتاران (= ددان)، خرگوش كه ددان را راهنماي به آب است ؛ از چرندگان خَربُز سپيد .ايشان ،به زبان مردم، دين را از هرمزد پذيرفتند و به سر كردگيِ پنج گونه (جانوران) گماشته شدند كه تا همه جانوران نيز به آواز خويش ،چندان كه ايشان را دانش ،توان ونيرو است دين را بر شمارند . او(= هرمزد)به زردشت درباره از ميان نابردن وآواز نارساندن ونيكو داشتن پنج گونه جانور ،هر چند شگفت تر ، اندرز فرمود .

سديگر باريابي را، به سبب آن ارديبهشتي بودن ،مينوي آتشان با زردشت به آب تجن به همپرسگي آمد. بدان باريابي ،نيكو داشتن آتش بهرام و حفظ و سپاسداري همه آتشها بِدو (= زردشت ) نموده شد .

چهارم باريابي را ،به سبب آن شهريوري بودن ،مينوي فلزات با زردشت به همپرسگي آمد به روستاي سراي كه در مغان است. درباره نيكو داشتن فلزها و(از دست)ندادن زين و سلاح به او اندرز داد.

پنجم باريابي را ،به سبب آن سپندارمذي بودن ،مينوي اقليم ها و منطقه ها واُستان ها وروستاها و ده ها ، چندان كه شايسته بود ،با زردشت به همپرسگي آمد ،(به)جوئي كه بر گريوة دمندان است ،كه سر چشمه اي است ،از رخنه كوه بيايد ،به نشيب شود* . دربارة حفظ وسپاسداري زمين اين را نيز اندرز داد كه «دهِ دهِ را گواهي باور »(= ناظري مورد اطمينان)، روستا روستا را داوري دادآگاه (= آگاه به قانون )و استان (استان)را موبدي راست كام و منطقه منطقه را ردي (= رئيس روحانيان)پاك (بايد)گماردن . بر زِبَرِ همه مغان اندرزبَدي ،موبدان موبدي، (بايد) گماردن وبه او خدائي هرمزد را سامان دادن .

ششم باريابي را ،به سبب آن خُردادي بودن مينوي درياها ورودها با زردشت به همپرسگي آمد وبه اسنَوَندكوه، او (= هرمزد)درباره حفظ و پاسداري آبها (سخن) گفت .

هفتم باريابي را ،سبب آن امردادي بودن ،مينوي گياهان با زردشت به همپرسگي آمد به درجين زبار، به ساحل رود دائيتي و ديگر جاي . او (= هرمزد) حفظ و سپاسداري گياهان را دستور داد.

هفت باريابي اندر درازي زمستان نموده شد كه هست پنج ماه اندر يكسال .

|+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:28  توسط عاواد  | 

زندگی زرتشت – قسمت اول

...(دين )نخست بر زمين ، بر سپندارمذ ،آشكار شد ، سپس بر هرمزد . همان گونه كه فرزند پذيري مادران را است و (سپس) سپردن(آن است ) به پدران .

پيدائي دين بر سپندارمذ بدان گاه بود كه افراسياب آب را از ايرانشهر باز داشت و براي باز آوردن آب ، (سپندارمذ) دوشيزه وار به خانه منوچهر ، شاه ايرانشهر ، كه پاسخگوي بيگانگان بود ، پيدا آمد . او روشن جامه اي پوشيده بود كه به همه سوي به درازاي يك «هاسر»كه هست همانند فرسنگي دو، فروغ همي افكند .او زرين كُستي را ، كه خود دين مزديستان بود ، بر ميان بسته بود ؛ زيرا دين بندي است كه سي وسه بند بر سي وسه گناه بِد وپيوسته است كه همه گناهان از آن (سي وسه گناه) پخش شود .دوشيزگان كه سپندارمذ را بسته كستي ديدند ، زيبا به نظر آمدن را ، پس از آن به بستن كستي مشتاق شدند .

اين بود مادري بر دين كه به سپندارمذ آفريده شد ، به پانصد و بيست وهشت سال پيش از به همپرسگي آمدن زردشت . تفصيل آن اندر نامه دين و نوشته پيشينيان (هست).

نام زردشت سيصد سال پيش از همپرسگي او (با هرمزد)بر زمين خوانده شد :

آن گونه پيدا است كه اندر آن هنگام كه تورانيان را با ايرانيان بر (سر) بوم "ونابگ" كه از آن هيربدانبود ،پيكار بود ،هرمزد براي ناپيكاري ،گاوي بزرگ آفريد كه مرز ايران در برابر توران بر پشت ،بالاي دنب ،پيدا بود . (گاو) به بيشه اي نگهداشته شده بود . همي چون پيكاري بود ،بدان گاو سامان شناخته (همي) شد؛ تا اين كه كاوس را به پُر كامگي، بهري از زمين توران از آن ايران كردن كام و ديد كه تا آن گاو هست (چنان) كردن دشوارتر است . از آن جاي كه وي را نيرومندي بود ،آن گاه نخواست كه بدان گاو مرز آشكار باشد .

هفت برادر بودند وآن هفتمين سريت  sritبود كه «هفتمين» خوانده شد . به تن بزرگ، به زور گران و به كاوس به بس در ياور بود و از شاهزادگان بود .كاوس (او را) به پيش خواست و فرمود كه «شو،آن گاو را بكش اندر بيشه!»

سريت رفت. چون خواست (گاو را) كشتن ،گاو به سخن مردمان بِدو پرخاش كرد كه «مرا بِمَكُش ؛ زيرا اگر مرا بكشي ،آن كه او را فروهر اندر هوم دور دارنده مرگ است ،بر زمين پيدا شود ، او كه نامش زردشت ،پسر سپيتمه ،است و بدي را كه كردي اندر جهان بگويد و تو را بر روان دشواري آن گونه بود كه در دين پيدا است كه آن بدكردار را چه رسد هنگامي كه او (= زردشت) بدكاري (وي را باز)گويد : چنين (آمده) است كه برابر آن مرگ باشد و او كه (گاو را؟) بميراند ،او را از مرگ نيز بدتر (رسد).»

سريت چون آن سخن شنود ، بازگشت ، باز به كاوس شد واو را از چگونگي آگاهانيد. اين را نيز گفت كه «گاو به شگفتي گفت كه "هر كه اندر زمين به جنگدلبسته تراست ، اكنون كشتن گاو را همي فرمايد "».

كاوس را كه كام به جنگاوري بود ، گفت كه «نه پيدا است كه آن كه فروهرش اندر هوم دور دارنده مرگ است (=زردشت) ، خود هست يا نه، و اگر هست زايد ، پيدا شود يا نه » وبه سختي فرمود كه «شو و او را بكش».

سريت گفت كه « به كشتن توانا نيستم ، زيرا مرا از گِله او در دل بخشايش است ».

كاوس گفت كه «بَهمان بيشه شو كه بس سر كردگان پريان بِدو ماندگاراند و تو را از دل بخشايش بِبَرند».

سريت برشد به بيشه . ديد بسيار پريان كه دهانشان گشاده داشتند . ايشان بر خروشيدند كه «كُش ، مبخشاي!» و او را بخشايش از دل بشد . به بيشه باز شد و به مشت پشت گاو را به سه جاي بشكست . گاو شگفت ناله و بانگ برداشت . سريت را پس از كشتن گاو، از آن ناله كه شنود ، آن گاه گران ناآسودگي بود .باز شد به كاوس و (او را)آن گونه كه بود آگاهانيد و از او خواست كه بفرمايد (وي را) كشتن ، زيرا او را زندگي با يسته نبود .

كاوس گفت كه«من تو را بنكشم ،زيرا از تو ناگزيرم».

سريت گفت كه «اگر تو مرا بنكشي ، آن گاه من تو را بكشم ». كاوس گفت كه «تومرا بمكش ،زيرا شاه جهانم». سريت همي ناخرسندي كرد .تا او را كاوس فرمود كه «به بهمان بيشه شو كه پريي سگ پيكر در او است و تو را بكشد ».

سريت بدان بيشه شد وآن پري سگ پيكر را ديد پس آن پري را كشت .(پري) دو تا شد و او (ايشان را) همي كشت تا به هزار رسيدند و ايشان سريت را در جاي بكشتند و دريدند .

 

دربارة پيدا بودن فرّة زردشت پيش از زايش

آن گونه پيدا است كه چهل وپنج سال پيش از (آن) كه زردشت به همپرسگي آمد ،فرّة زردشت (به هنگامي كه)مادرش – كه او را دو غدويه خوانند – زاده شد ، به شكل آتش از آن روشني بيكران فرود آمد وبدان آتش آميخت كه او را (اندر)پيش بود .از(آن)آتش اندر مادر زردشت آميخت. سه شب به همه گذرها وسوي هاي خانه به شكل آتش پيدا بود. رهگذران بزرگ روشني همي ديدند . نيز چون پانزده ساله شد (= مادر زردشت)، از آن فرّة كه اندر وي (بود ، چون) به راه مي رفت ،فروغ از او باز مي تافت.

درباره پديد آمدن ستوده فروهر زردشت

(سخن اين)كه : فروهر او اندر هوم بود . او(= آن فروهر)به شير گاو داده شد ؛ به فراز خوردن پدر و مادر ، ديگر باز به پيدايي آمد ، كه تفصيل آن اندر نامه «اَبَر نموداريِ يَزِشن» پيدا آورده شد .

درباره شگفت كوشي اهريمن به از ميان بردن زردشت

چون او را نزديك بود زادن ،اهريمن تب ديو ،درد ديو و باد ديو ،هر يك را با يكصد و پنجاه ديو به كشتن زردشت فرستاد وبه مينوئي (=به شكلي نامرئي) فراز به مادر (زردشت) شدند. از تب و درد وباد به رنج آمد .

از آن جاي به يك فرسنگ ،جادوگري بود سترگ(starag) نام كه پزشك ترين جادوگر بود. (مادر زردشت)به اميد بهتر كردنش ، از جاي بر خاست و به رفتن ايستاد.

فرشته هرمزد بانگ برد كه «مشو به جادوگران! چه تو را درمان بخش نيستند؛ بل،  باز به خانه شو و دست بشوي و(باده را) به روغن گاو اندر مال، بر آتش بر، به هيزم و بوي بتاب(= گرم كن) و براي فرزند خويش ، كه تو را است در شكم ، بخور »

او همان گونه كرد و درست شد.

او(= اهريمن) ديگر بار همه همكاران و زوران را بر فرستاد وايشان چاره اي نيافتند، بازگشتند و گفتند كه «به سبب بودن آتش از همه سوي ، چاره نيافتيم» ، زيرا هر كه را آتش يار بود ، آن گاه با او همالي نبود .

اندر همان شبي كه (زردشت) زاده شد ، اهريمن سپاهبدان گزيد و سپاه آراست .هست كه با هزار ديو ، هست كه با دو هزار ديو تازان و كوبان به پذيرة ايزدان كوشيد .فرّة به شكل آتش ، خود بدان زايش بمايه پيدا بود. از آن روي كه از فروغ و روشني او (تا) دور جاي پر فروغ گشته بود، آن گاه ايشان چاره اي نيافتند .

سرانجام ،اهريمن اكومن را بر فرستاد و گفت كه «توئي مينوتر(= معنوي تر)؛ زيرا كه اندروني ترين هستي. به فريب بر انديشه زردشت شو و انديشه او را به ما كه ديويم بگردان .»

هرمزد بهمن را به پذيره بر فرستاد. اكومن فراز پيش بود ، فراز به در آمده بود و اندر خواست شدن. بهمن به چاره گري باز آمد و به اكومن گفت كه «اندر شو ».

اكومن انديشيد كه «مرا نه چيزي ورزيدن (بايد)كه مرا بهمن گفت »، بازگشت .بهمن اندرشد ،به انديشه زردشت آميخت . زردشت بخنديد ؛ زيرا بهمن مينوي رامش بخش است .

او را هفت جادوگر پيش نشسته بودند . از پرتو اندر خانه ، خنديدنش به هنگام زايش به روشني ديده شد كه مغاير آن ديگر مردم است كه به زايش بگريند .(جادوگران) بترسيدند.

او(= زردشت) به همان زمان زايش ،دستوري بر دين را از هر مزد پذيرفت . چنين گفته شود به (نامه)دين كه به هنگام زايش ،(زردشت)گفت كه همان گونه كه كام خداوند است، تو (= هرمزد) كه "زوت" هستي ، كه پيشواي آفريدگاني ،به من فراز گوي : بايد دستور باشي.» چون زردشت به سبب جسميت ، به گيتي آوازي (سخن)گفت ، هرمزد ،به سبب غير مادي بودن ،آن گاه به (مينوئي)پاسخ گفت « ايدون به رَدي(= سَروَري بر دين)، ايدون به نيكوئي وبه هر گونه پرهيزگاري وبه آگاهي پرهيزگارانه فراز گويم كه مرا دستوري ».

ديگر روز وپور شسپ رفت و از جادوگران ،كه اندر (آن) جاي به مشورت داشته همي شدند ، پرسيد كه «چيست كه كودكان به زايش بگريند و چيست آن كه بخندند؟»

ايشان پاسخ آوردند كه «به گريه در آيند (زيرا) مرگ اومندي به فرجام را ببنند، به خنده در آيند (زيرا) پرهيزگاري خويش را ببنند.

|+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:27  توسط عاواد  | 

اي مزدا

 

هنگامي تو را  پاك شناختم ،

 

كه انديشه نيك  بر من فراز آمد

 

و دريافتم كه گسترش آئين تو در ميان مردمان دشوار است

 

اما من آنچه را به نزد تو بهترين است

 

به انجام مي رسانم

 

(43:11)

|+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:24  توسط عاواد  |